به طيب خاطر « 1 » خلافت مىدادم و به لجاج رسانيدم ، او قبول نكرد و به وليعهدى من هم راضى نبود ، و آنچه شدنى بود شد ، امّا محبّتى كه من با پسر او مىكنم به جهت فضل و كمال او است كه با وجود صغر سن ، علم و فضلش از همه بيشتر است . گفتند : او را در اين كم سالى علم از كجا به هم رسيد ، و با كدام فاضل و دانشمند گفتگو كرد كه حال او ظاهر شود ؟ اگر خليفه در اكرام بِجِدّ « 2 » است بايد صبر كند تا او مدّتى درس بخواند و علم و فقهى به هم رساند . مأمون گفت : من به حال او داناترم از شما ؛ علمِ ايشان لدُنّى است و كسبى نيست ، اگر خواهيد امتحان كنيد . گفتند : روزى مقرّر فرما و از علما كسى را اختيار نما كه از علم و فقه و شريعت از او سؤال كند . مأمون گفت : فلان روز را مقرّر كردم كه اجتماع كنيد ، و خود شما از علما هر كه را مىخواهيد انتخاب نماييد . پس ، از نزد مأمون با شعف تمام بيرون آمدند ، پس ، از ميان علماى عصر ، يحيى بن أكثم را كه در آن وقت قاضى بغداد بود ، و سرآمد فضلاى عصر ، و در علم فقه و حديث از همه مقدّم ، و اعتبارش از ساير علما بيشتر بود انتخاب نمودند ، و با او قرار كردند كه به آن امر اقدام نمايند . و در روز موعود ، جميع اعيان و علما و اهل ملل و اديان را طلبيدند ، مأمون بر تخت حكومت نشسته گفت كه آن حضرت عليه السلام را طلب كنند ، و نزديك به خود به جهت او مسند انداخته [ بود ] ، چون آن حضرت عليه السلام حاضر شد برخاسته « 3 » تعظيم كرد و بجاى خود نشانيد . پس يحيى متوجّه مأمون شده گفت : امير مرا رخصت مىدهد كه از ابوجعفر عليه السلام سئوالى كنم ؟ مأمون گفت : اين مجلس به جهت همين منعقد شده ، هرچه خواهى بپرس . پس يحيى متوجّه حضرت شده گفت : رخصت مىدهى كه مسئله بپرسم ؟ فرمود : « سَلْ عَمَّا شِئتَ » : هرچه خواهى بپرس . پس گفت : چه مىگويى در باب
هامش
( 1 ) - عبارت متن « خواطر » . م .
( 2 ) - بِجِدّ : با كوشش و سعى . لغت نامه .
( 3 ) - عبارت متن « برخواسته » . م .