رسيدم ، پايم لغزيده افتادم [ و ] آنچه در دست من بود ريخت و ظرف هم بشكست ، از غايت اندوه و غم به تضرّع و زارى درآمدم و خدا را شكر مىكردم و اشكم مىريخت ، در آن نزديكى سرايى بود عالى ، مردى از دريچه سر بيرون كرد و از احوال من پرسيد ، قصّهء خود را به آن [ مرد ] گفتم ، گفت : اين همه گريه و زارى براى يك دانگ نيم نقره است ؟ ! محنت من از اين شماتت « 1 » بيشتر شد لكن صبر كردم ، گفتم : اى مرد ، خدا داناست كه مال دنيا پيش من قربى نداشت ، امّا آنكه خود و زن و فرزند از گرسنگى خواهيم مرد و گرنه به خدا قسم در سفر حجّ هميانى زر و جواهر چند از من فوت شد و اصلًا خاطر من مشوّش نگرديد ، از خدا بترس و من را سرزنش مكن تا به چنين بلا مبتلا نشوى ! چون آن مرد اين سخن را شنيد گفت : چگونه هميانى بود كه از تو فوت شده ؟
من ديگر باره به گريه درآمدم كه : در چنين حالى من را سخريّه « 2 » و استهزا مىكند ، چه فايده از بيان كردن هميان و حال آنكه چند سال از [ فقدان ] آن گذشته ؟ ! پس روان شدم ، مرد من را آواز داد ، ايستادم ، گفت : بايد من را از شرح هميان مطّلع سازى و الّا از دست من خلاص نمىشوى ! پس ، بجز بيان چارهاى نيافته ، كما يَنبغى « 3 » احوالات را نقل كردم ، گفت : اى درويش غم مخور . و من را به سراى خود درآورد و كس به طلب اهل و عيال من فرستاد و به حرم خانهء خود برد و لباس نو به من پوشانيد و گفت : چند روز در اينجا باش تا زنت رو به صحّت شود ، پس من ده روز آنجا ماندم ، و ما را محبّت زياد مىكرد ، پس بعد از آن گفت : چه كار توانى كرد ؟ گفتم : تاجر بودم و در عمل تجارت و معامله بصيرتى دارم ، گفت : تو را سرمايه دهم تا به شراكت من تجارت كنى . قبول كردم ؛ دويست دينار به من داده مشغول تجارت شدم ، بعد از مدّتى آنچه حاصل شده بود آورده پيش او نهادم ، چون حال من بر او معلوم شد ، در خانه رفته هميانى آورده پيش من گذاشت ، چون نيك نگاه كردم ديدم همان هميان من است كه از من گم شده بود ، از غايت شادى نتوانستم چه كنم ، گفتم : مگر تو فرشتهاى ؟ گفت : نه ، من مال تو را پيدا كرده بودم و چند سال است به رنج تمام آن را نگاه داشتم ، در شب اوّل خواستم بدهم ، ترسيدم كه از شادى هلاك شوى ! پس او را دعاى خير نموده ، به دولت رسيدم .
هامش
( 1 ) - شَماتَت : شاد شدن به خرابى كسى . لغت نامه .
( 2 ) - سُخْرِيَّه : فسوس ، نادان شمردن و سبك داشتن كسى را . لغت نامه .
( 3 ) - كَمايَنْبَغى : چنان كه سزاوار است . لغت نامه .