مستسعد
(
mostas'ed
) ص . ع .
آنكه نيكبختى مىجويد و يارى مىخواهد . و آنكه نيكبخت مىشمرد و مبارك و ميمون مىداند .
مستسعى
(
mostas'i
) ص . ع .
ساعى و جاهد . و طالب علم .
مستسقى
(
mostasqi
) ص . ع .
آب كشنده و آب بردارنده . و گرفتار بيمارى استسقا .
مستسقى
(
mostasqi
) ص . پ .
مأخوذ از تازى - گرفتار بيمارى استسقا .
مستسل
(
mostasell
) ص . ع .
آنكه از غلاف بيرون مىكشد .
مستسلف
(
mostaslef
) ص . ع .
آنكه پيشكى مىگيرد . و قرض مىخواهد . و آنكه زن برادر خود را كه مرده باشد مىگيرد .
مستسلم
(
mostaslem
) ص . ع .
فروتن و متواضع . و فرمانبردار .
مستسمن
(
mostasmen
) ص . ع .
آنكه فربه مىخواهد . و فربه مىشمرد كسى را .
و آنكه درخواست روغن مىكند .
مستسمى
(
mostasmi
) ص . ع .
آنكه به شكار و نخجير مىرود .
مستسن
(
mostasann
) و (
mos
) (
tasenn
) ص . ع . راه پا سپرده شده .
مستسند
(
mostasned
) ص . ع .
آنكه تكيه مىكند . و تكيه داده شده .
مستسهل
(
mostashel
) ص . ع .
آنكه نرم و آسان مىشمرد . و آنكه نرم و آسان مىگرداند .
مستشار
(
mostac r
) ص . ع .
كنكاش خواسته شده . و مشورت كرده شده .
مستشار
(
mostac r
) ا . پ . مأخوذ از تازى - كسى كه از وى طلب مشورت مىكنند .
مستشحجات
(
mostachaj t
) ا . ع . زاغان و كلاغان .
مستشرط
(
mostacret
) ص . ع .
تباه شده و فاسد گشته .
مستشرف
(
mostacref
) ص . ع .
افراشته و راست و بلند . و اسب دراز و بلند قد . و كسى كه مىنگرد چيزى را . و فريبنده . و ستمكننده . و محرومكنندهء كسى را از حق خود .
مستشرى
(
mostacri
) ص . ع .
چسبيدهء به كار . و مشغول بند و بست و ترتيب كار . و كار مهم و بزرگ و دشوار . و خشمگين .
و ستيهيده . و خشمناك . و جنگجو .
مستشزر
(
mostaczer
) ص . ع .
بلند شونده . و بلندكننده . و آنكه از چپ مىپيچد راه را . و ريسمان باشگونه تافته شده .
مستشعر
(
mostac'er
) ص . ع .
پر از موى . و بچهء در شكم مادر موى برآورده .
و شعار پوشنده . و جبان و ترسو . و آنكه ترس را در دل پنهان مىكند .
مستشفى
(
mostacfi
) ص . ع .
آنكه شفا و سلامتى مىخواهد .
مستشلى
(
mostacli
) ص . ع .
خشمگين و آزرده . و آنكه مىخواند كسى را تا از دشوارى رهائى دهد . و خلاصكننده و رها كننده .
مستشير
(
mostacir
) ص . ع .
شتر فربه . و كسى كه از وى كنكاش و مشورت مىخواهند .
مستشير
(
mostacir
) ا . ع . گشنى كه حائل را از غير حائل بشناسد .
مستشير
(
mostacir
) ا . پ . مأخوذ از تازى - آنكه از وى كنكاش مىخواهند و با وى مشورت مىكنند .
مستشيرة
(
mostacirat
) ص . ع .
ماده شتر فربه .
مستشيط
(
mostacit
) ا . ع . نيك خندهكننده . و شتر فربه .
مستشيط
(
mostacit
) ص . ع .
برافروختهء از خشم و غضب . و كبوتر شادمان در پرواز . و شتر فربه . و كسى كه كار بر وى سبك باشد و زود از آن برآيد .
مستصرخ
(
mostasrex
) ا . ع .
فريادخواه . و آنكه فرياد مىكند براى دستگيرى .
مستصرف
(
mostasref
) ص . ع .
آنكه از خدا درخواست مىكند قدرت و توانائى برگردانيدن را .
مستصعب
(
mostas'eb
) ص . ع .
كار مشكل و دشوار . و آنكه كار را دشوار مىكند .
مستصفى
(
mostasf
) ص . ع .
صاف كرده شده .
مستصفى
(
mostasfi
) ص . ع .
انتخابكننده و برگزيننده . و آنكه برميگيرد بهترين جزء از چيزى را . و آنكه مىگيرد و برميدارد همه را .
مستصلح
(
mostasleh
) ص . ع .
آنكه نيكوئى كردن مىخواهد . و صلح مىجويد .
مستصوب
(
mostasveb
) ص . ع .
آنكه صواب مىخواهد از كسى . و آنكه صواب مىشمرد .
مستضاع
(
mostaz '
) ص . ع .
آنكه مالك زن و فرزند و جز آن مىگردد . و تلف شده و ضايع . و نيست و نابود شده .
مستضاف
(
mostaz f
) ص . ع .
فرياد كرده شده و داد خواسته شده .
مستضام
(
mostaz m
) ص . ع .
مظلوم . و آنكه از حق وى كم كرده باشند .
مستضحى
(
mostazhi
) ص . ع .
در وقت چاشت درآينده . و بوقت چاشت خورنده .
مستضرب
(
mostazreb
) ص . ع .
عسل ستبر گشته و شكرى شده . و فريب دهنده .
و ماده شتر آزمند گشن .