و محكم شدن . و كوتاه و قصير شدن . و بچنگ گرفتن چيزى .
چسپيده
(
caspide
) ص . پ . متصل شده . و سريشمى شده . و پيوسته شده و ملحق گشته و مايل و راغب شده . و مشغول شده .
چست
(
cost
) ص . پ . جلد و چالاك و چابك و سريع و زود . و تيز و زيرك . و لايق و سزاوار . و استوار . و هر چيزى كه نيك و باندام در جائى نشيند . و تنگ و چسپان .
و نازك و زيبا و جميل .
چست
(
cost
) ا . پ . گيوه و نوعى از پاى افزار كه روى آن را از ريسمان چينند .
چستا
(
cast
) ا . پ . روده و رودهء مستقيم كه آخرين روده است .
چستا
(
cost
) ص . پ . تنگ . و چست و استوار . و لباس خوشنما و خوش نشست .
چستان
(
cest n
) ا . پ . چيستان و لغز و معما .
چست چالاك
(
cost - c l k
) ص .
پ . هوشيار و بيدار و كارگزار .
چست كمان
(
cost - kam n
) ا . پ .
كمان محكم و سخت .
چستن
(
costan
) ف ل . پ . فراهم آمدن و مجتمع شدن .
چسته
(
caste
) ا . پ نغمه و آهنگ .
و ساغرى كه از پوست كفل گور خر و اسب و استر و خر و الاغ سازند و از آن كفش و جز آن دوزند .
چسته
(
coste
) ا . پ . شيردان گوسپند و بز و جز آن .
چستى
(
costi
) ا . پ . چالاكى و زبر دستى و جلدى و تيزدستى و بيدارى و سرعت .
و تنگى و كمپهنائى .
چسم
(
casm
) ا . پ . اراده و قصد و معنى .
چسنگ
(
casang
) ا . پ . مردم كل و كچل . و داغ پيشانى كه از كثرت سجده كردن و يا سبب ديگر عارض شده باشد .
چش
(
cac
) ص . پ . چشنده و هميشه بطور تركيب استعمال مىگردد مانند : نمكچش .
چش
(
cac
) ا . پ . چشم و عين .
چش
(
coc
) پ . كلمهايست كه بدان خر الاغ را از رفتار باز مىدارند .
چش است
(
cec - ast
) پ . كلمهء فعل بطور استفهام يعنى چيست او را .
چشام
(
cac m
) ا . پ . چاكسو .
چشان
(
cac n
) ا . پ . پشان و گرز آهن و يا نقره و يا طلا . و معبر و گذرگار .
چشانيدن
(
cac nidan
) ف م . پ .
چشيدن كنانيدن .
چشپر
(
cacpar
) ا . پ . نشان پا و نشان پاى سباع .
چشت
(
cect
) ا خ . پ . نام موضعى .
چشته
(
cacte
) ا . پ . چاشنى و مزه . و و طعام اندك و طعمه و چاشت . و آنكه معاش خود را بدون زحمت تحصيل مىكند .
چشته خور
(
cacte - xor
) ص . پ .
كسى كه يكبار مزهء چيزى را چشيده و هميشه در آرزوى آن باشد و چاشت خور نيز گويند .
چشخام
(
cacx m
) ا . پ . چاكسو و چشام .
چشزخ
(
cac - zax
) ا . پ . چشم زخم .
مر . چشم زخم .
چشش
(
cacec
) پ . م ح . چشيدن . وا .
ذائقه و طعم . و غوك .
چشفر
(
cacfar
) ا . پ . چشپر و نشان پاى و نشان پاى سباع .
چشك
(
cecak
) ا . پ . افزونى و فراوانى و بسيارى . و غالبشدگى و غلبه و فاتح و مظفر و داراى زبردستى .
چشگر
(
cacgar
) ا . پ . كسى كه امتحان مزهء چيزى را مىكند و چاشنى را معين مىكند .
چشم
(
cacm
) ا . پ . عين و آلت ابصار و ديده . و اميد و توقع و انتظار . و نگاه و نظر و تعويذ و دعاهاى باطل السحر . و چشم كه آلت ابصار باشد عبارتست از كرهء مجوفى مركب از چندين غشاء و ممتلى از رطوبتى موسوم به رطوبت بيضيه و غشاء خارجى كه صلبيه ناميده مىشود و عبارتست از سفيدى چشم و احاطه مىكند غشاء ديگرى را موسوم به مشيمه و در جانب قدام چشم صلبيه داراى ثقبهايست كه در آن ثقبه مشاهده مىگردد جزء شفاف و غير حاجب ماورائى موسوم به قرنيه كه از سطح چشم برآمدگى دارد و نور عبور مىكند از قرنيه و پس از آن از اطاق كوچكى مىگذرد ممتلى از مايعى موسوم به رطوبت زجاجيه و برخورد مىنمايد يك نوع حجابى را كه موسوم است به عنبيه و اين عنبيه داراى ثقبهايست موسوم به حدقه و آن را مرتبط مىكند با فضاى داخلى چشم و در خلف حدقه نور مىگذرد از يك جسم جامد غير حاجب ماورائى موسوم به جليديه و از آن گذشته برخورد مىنمايد شبكيه را و اين شبكيه عبارتست از غشاء داخلى چشم و در آن ادراك مىگردد مبصراتى كه شخص بر آنها احاطه دارد و شبكيه نيست مگر انبساط عصب باصره و بواسطهء اين عصب است كه مىرسد بدماغ هرچه را كه از اثر نور در چشم منطبع گشته است .
چشم آب دادن : تماشا كردن . و چشم آغليدن : از روى قهر و غضب بگوشهء چشم نگريستن . و چشمانداز شدن . تغافل كردن و غافل بودن از چيزى و از بالا نظر كردن . و چشم بد : نظر به دو نگاه بد .