نمناك و گرم برآيد . ج : ابخرة (
abxerat
) و بخارات .
بخار
(
box r
) ا . پ . بلغت زند علم و فضل و دانش .
بخار
(
box r
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - جسمى هوائى و يا دخانى شكلى كه از اجسام مايع و يا جامد بواسطهء اثر حرارت متصاعد گردد و دم و تزم و نفس و نژم . و دود . و تب .
و گرمى تب . و خشم . و رنج . و اندوه .
بخارا
(
box r
) ا خ . پ . شهر مشهور ماوراء النهر كه سابقا مقر خان بخارا بود و اكنون از شهرهاى ازبكستانست و داراى 000 ر 80 نفر جمعيت است و ايالتى كه در تحت حكمرانى اين خان بود نيز بخارا ناميده مىشد . و گويند چون در اين شهر علما و فضلا بسيار بودهاند آن را بخارا گفتندى منسوب به بخار كه علم و فضل باشد . و مملكت بخارا در جنوب شرقى تركستان واقع شده در ما بين 35 درجه و 15 دقيقه و 41 درجه عرض شمالى و 60 درجه و 70 درجه و 40 دقيقه طول شرقى و سابقا شامل خانات بخارا و آنكوئى و كندوز و حصار و غيره بود و مساحت سطح آن 000 ر 593 كيلومطر مربع و پايتخت آن شهر بخارا و شهرهاى عمدهاش سمرقند و قراقول و جز آنها بود و اين مملكت در زمان كيان يكى از ممالك وسيعهء ايران بوده و بعد در تصرف اسكندر درآمد و بعد جزء مملكت باختريان گرديد و در مائه ششم مسيحى اتراك آن را تصرف شدند و در مائه هفتم چينيها و در سال 705 مسيحى اعراب آن را تصرف كردند و تا مائه نهم در تصرف نواب خلفا بود و در سال 1000 مسيحى در تصرف آل سامان در آمد و در 1027 سلاجقه آن را تصرف نمودند و در 1219 مغول و در 1383 در تصرف امير تيمور درآمد و بعد در 1505 در تصرف اوزبك و بالاخره در 1600 مسيحى در تصرف استراخان و احفاد او كه نيز از نژاد اوزبكاند درآمد و پس از آن اگرچه در تصرف همين خوانين بود ولى در حقيقت جزو مستملكات روس محسوب مىگرديد .
بخارات
(
box r t
) ع . ج بخار .
بخارائى
(
box r i
) ص . پ . منسوب به بخارا .
بخارست
(
box rest
) ا خ . پ . شهر پايتخت مملكت رومانيا واقع در روى شعبهاى از رود دانوب موسوم به ديمبو و يتزا (
dimbovitz
) و داراى 000 ر 700 نفر جمعيت .
بخارى
(
box riy
) ص . ع . منسوب به بخارا وا . آنكه عود بخور مىكند . و ابو عبد اللّه محمد بن اسمعيل صاحب كتاب احاديث نبوى چون از اهل بخارا بود آن را بخارى گفتهاند .
بخارى
(
box ri
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - اجاقى كه در ازاره و يا در گوشهء اطاق سازند و دودكش آن را در ميان جرز قرار دهند و جهت گرم كردن اطاق آن را بسوزانند و ساداك و دودگاه و دود كند نيز گويند .
بخارية
(
box riyat
) ا خ . ع . رستهاى در بصره كه زياد هزار بندهء بخارى در آنجا ساكن كرده بود .
بخاطر
(
be - x ter
) م ف . پ . - مأخوذ از تازى - به ياد و آنچه در دل گذرد . و بخاطر آوردن ف م . : به ياد آوردن . و بخاطر گذرانيدن : در دل گذرانيدن .
و به ياد آوردن . و بخاطر گذشتن ف ل . :
در دل گذشتن .
بخاع
(
bex '
) ا . ع . رگى در صلب كه باستخوانهاى گردن رسد .
بخاعة
(
bax at
) م . ع . بخع بالحق بخوعا و بخاعة ( از باب فتح و سمع ) :
اقرار كرد . و گردن نهاد حق را .
بخاق
(
box q
) ا . ع . گرگ نر .
به خاك
(
be - x k
) م ف . پ . در خاك و به روى خاك . و به خاك افگندن ف م . : بخوارى و زارى افگندن . و به خاك بردن و يا به خاك سپردن : دفن كردن مرده . و به خاك چسبانيدن : خوار و ذليل ساختن . و به خاك نشاندن و يا به خاك راه نشاندن .
ذليل و خوار و حقير كردن .
بخال
(
bax l
) و (
baxx l
) ص . ع .
رجل بخال : مرد سخت بخيل .
بخاند
(
bax ned
) ع . ج بخنداة (
baxand t
) .
و بخندى (
baxand
) .
بخاو
(
bax v
) ا . پ . - مأخوذ از تركى - بخو و زاولانه و زولانه و عبارت از دو حلقهء آهن است متصل بهم كه در پاى گنهكاران و ستوران و اسب گذارند .
بخباخ
(
baxb x
) ص . ع . جمل بخباخ الهدير : شترى كه از غايت مستى بانگ كند .
بخبخة
(
baxbaxat
) م . ع . بخبخ گفتن به كسى . و بخبخ البعير : بانگ زد شتر از مستى . و بخبخ الرجل : آرام گرفت آن مرد از گرماى نيمروز . و بخبخوا عنكم من الظهيرة اى ابردوا . و بخبخ لحمه :
جنبيد گوشت او از لاغرى بعد فربهى . و بخبخ فى النوم : خرخر كرد در خواب .
بخت
(
baxt
) ا . پ . نصيب و قسمت و بهره . و آثارى كه در خير يا شر براى كسى حاصل آيد . و سعادت و اقبال . و زايچهء ولادت و ستارهء طالع . و برج طالع . و كابوس . و نوعى از ملخ . و جد پدرى . و بخت دندانخاى : طالع ناموافق و نا مساعد . و بخت دو ماه : اقبال ناپايدار .
و بخت اردشير ا خ . : نام نوائى از موسيقى .
بخت
(
baxt
) ا . ع . - مأخوذ از فارسى -