ب
ب
(
be
) ا . پ . دومين حرف از حروف الفباى فارسى و نيز دويمين حرف الفباى ابتثى و ابجدى و در حساب جمل دو بشمار آيد و آن را با نيز تلفظ كنند و باى ابجد و باى موحده و باى عربى و يا باى تازى نيز نامند و در زبان فارسى آن را گاه به ميم بدل كنند مانند غژم و غژب . و گاه به واو مانند آب و آو و خواب و خواو . و گاه به ف مانند زبان و زفان .
ب
(
be
) پ . كلمهء رابطه و كلمهء تاكيد . مر . به .
ب
(
be
) ع . يكى از حروف شفت و از عوامل جر مىباشد . و آن را در الصاق حقيقى استعمال مىكنند مانند امسكت بزيد : گرفتم زيد را .
و يا مجازى مانند مررت بزيد : گذشتم از زيد . و گاه آن را براى تعديهء فعل لازم آورند مانند ذهب الله بنورهم . چه هر فعل لازم را ببا و يا الف و يا تشديد متعدى مىكنند . و گاه براى استعانت مانند كتبت بالقلم : نوشتم با قلم با و باى بسمله را از همين قسم دانند . و گاهى براى سببيت قوله تعالى :
فَكُلًّا أَخَذْنا بِذَنْبِهِ
و
إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِاتِّخاذِكُمُ الْعِجْلَ .
و گاه براى مصاحبت مانند اهبط بسلام اى معه . و گاه براى ظرفيت مانند لقد نصركم الله ببدر . و گاه براى بدل نحو
فليت لى بهم قوما اذا ركبوا * شنو الا اغارة فرسانا و ركبانا .
و گاه براى مقابلت مانند اشتريته بالف و كافاته بضعف احسانه . و گاه براى مجاوزت نحو فاسئل به خيرا . و مثل يوم تشقق السماء بالغمام . و مثل ما غرك بربك الكريم . و گاه براى استعلاء مانند من ان ثامنه بقنطار اى على قنطار . و گاه براى تبعيض مانند عينا يشرب بها عباد الله و نحو و امسحو برؤسكم . و گاه براى قسم و سوگند نحو بالله . و گاه براى غايت مانند احسن بى اى احسن الى . و گاه بمعنى من اجل نهو قول لبيد : غلب تشدوا بالدخول كانهم اى من اجل الدخول .
و گاه براى توكيد و در اين صورت زائد باشد و بودن آن يا واجب است مانند احسن بزيد اى احسن زيد اى صار ذا حسن و يا غير واجب ولى بيشتر استعمال مىشود و اين منحصر است بفاعل كفى مانند كفى بالله شهيدا .
و يا استعمال آن بطور ضرورت بود مانند :
الم ياتيك و الانباء تنمى * بما لاقت لبون بنى زياد .
با
(
b
) پ . كلمهء رابطه كه يا در مصاحبت استعمال شود مانند حسن با حسين آمد .
و گاه بجاى به استعمال شود مانند با ياد آمد يعنى به ياد آمد . و گاه جهت مقابله آن را استعمال كنند مانند اين كتاب با كتاب شما فرق دارد .
با
(
b
) پ . حرف اسمى كه چون بر سر اسم عام و يا مشتق درآيد معنى صفت توصيفى بطور اثبات به آن مىدهد بر خلاف بى كه سلب اين صفت را از آن مىكنند مانند باهنر و باذوق و بامحبت و بىهنر و بىذوق و بىمحبت . و گاه اين كلمه را بر سر جمله درمىآورند مانند با آن همه دانائى چرا از اين كار غفلت كردهايد و با وجودى كه مانند شما بزرگى دارم چرا بايد زبون