جامد و صلب و سختى كه متشكل مىسازد دعامهء بدن انسان و ساير حيوانات فقارى را .
و هسته و دانهء ميوجات . و پايه و بنيان عمارت .
و متن نامه . و اصل كتاب . و نام سلاحى از اسلحهء جنگ . و مردم اصيل و نجيب . و استخوان افشاندن ف ل . : ريخته شدن .
و هستهء خرما در زمين كاشتن . و استخوان پوسيده وانمودن : مفاخت نمودن به نياكان . و استخوان در زخم گذاشتن :
ناتمام كردن كار و مهمل و ناقص گذاشتن آن .
و استخوان در گلو گرفتن : رنج و محنت كشيدن .
استخوان بزرگ
(
ostox n - bozorg
) ص . پ . شخص نجيب و اصيل و با نسب عالى .
استخوانبندى
(
ostox n - bandi
) ا . پ . دعامه .
استخوانخوار
(
ostox n - x r
) ا . پ . پرندهاى كه غذاى آن استخوان است و هماى نيز گويند .
استخواندار
(
ostox n - d r
) ص . پ .
محكم و قايم و استوار .
استخوان ربا
(
ostox n - rob
) و
استخوان رند
(
ostox n - rand
) و
استخوان رنگ
(
ostox n - rang
) ا . پ .
استخوانخوار و هماى .
استخوانفروشى
(
ostox n - foruci
) ا . پ . اتصاف بصفت كلاغ . و شرارت و حيلهبازى .
استخوانك
(
ostox nak
) ا . پ . مصغر استخوان يعنى استخوان كوچك .
استخوانكارى
(
ostox n - k ri
) ا .
پ خاتمسازى . و شغل خاتمساز .
استداء
(
ested '
) م . ع . استدى الفرس استداء : خوى كرد اسب و استدى الصبى بالجوز : بازى كرد آن كودك با گردو . و استدى اليه بيده : دراز كرد دست را بسوى او .
استداد
(
ested d
) م . ع . استد استدادا : استوار گرديد و راست شد . و استدت عيون الخرز : بند شد سوراخهاى دوخت . و استد ساعده اى استقام ساعده على الرمى .
استداره
(
ested re
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - گردى و دايرهاى . و گردشدگى .
استدامة
(
ested mat
) م . ع . استدامه استدامة : هميشه داشت آن را . و درنگ نمود در آن . و دوام خواست از وى . و استدام الطائر : نيك برآمد آن مرغ در هوا . و پريد آن مرغ و بال را حركت نداد . و استدام غريمه : نرمى و ملايمت كرد با غريم خود و به نرمى خواست حق خود را از وى .
استدامت
(
ested mat
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - هميشگى و دوام داشتگى و مداومت .
و پايدارى و استوارى . و استمرار . و درخواست هميشگى . و استدامت داشتن ف ل . : مداومت داشتن . و پايدار بودن و استوار بودن .
استدانة
(
ested nat
) م . ع . استدان استدانة : وام گرفت .
استدبار
(
estedb r
) م . ع . پشت كردن - ضد استقبال - و استدبره : اختيار نمود آن را .
و استدبر الامر : در آخر كار نگريست چيزى را كه در اول آن نديده بود .
استدراج
(
estedr j
) م . ع . استدرجه الى كذا : نزديك گردانيد آن را بسوى آن بتدريج . و فريب داد آن را . و مضطر كرد به نحوى كه به روى زمين مىغلطيد . و استدرجت الناقة : از پى بچهء خود رفت آن ماده شتر پس از زائيدن . و استدرجت الريح الحصى : گردانيد باد سنگريزه را . و استدراج الله العبد : نعمت دادن خدا بنده را پس از صدور خطا از وى و فراموش كنانيدن آن استغفار را . و گرفت كردن بنده را اندك اندك و هلاك نساختن وى را ناگاه بيكبار .
استدرار
(
estedr r
) م . ع . شير خواستن .
و بسيار شير خواستن . و استدرت المعزى :
خواهش نر كرد آن ماده بز .
استدراك
(
estedr k
) م . ع . استدرك الشيى بالشيى استدراكا : ارادهء تدارك مافات كرد به چيزى .
استدراك
(
estedr k
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - دريافت بطور جد و جهد . و حصول با سعى و كوشش . و درك و دريافت . و جستجو و تفحص . و تدارك چيزى كه از شخص فوت شده
استدعا
(
ested '
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - درخواست با فروتنى . و درخواست كوچك از بزرگ . و خواهش بطور خضوع و خشوع و تكنك .
استدعاء
(
ested '
) م . ع . استدعاه استدعاء : خواند آن را .
استدفاء
(
estedf '
) م . ع . استدفيت استدفاء : جامهء گرم پوشيدم - لغة فى استدفاف .
استدفاع
(
estedf '
) م . ع . دفع كردن خواستن يق استدفع الله الاسواء :
طلب كرد و خواست از خدا دفع بديها را .
استدفاف
(
estedf f
) م . ع . استدف الامر : تمام و مهيا و راست شد آن كار .
و استدف الطائر : نزديك به زمين نشست آن مرغ . و بر زمين نشسته جنبانيد آن مرغ هر دو بالرا . و استدف بالموسى : موى زهار سترد . و خذ ما استدف لك : بگير چيزى را كه مهيا و موجود شده مر ترا و به آسانى بدست آمده .
استدقاق
(
estedq q
) م . ع . استدق