و اضطراب كردن . و بى خود اختيار نمودن .
و از دست گذاشتن ف م . : واگذاشتن .
و دست برداشتن . و از دل آمدن چيزى :
به خيال رسيدن . و بخاطر آوردن . و از دور يعنى از مسافت بعيد و فاصلهء زياد . و از دو طرف : طرفين و جانبين . و از هر دو جانب .
و دو كنار . و از دهان مار برآمدن ف ل . : كارى را براستى كردن به نحوى كه هيچ كجى در آن نباشد . و از ديده خواستن ف م . :
خواهش بسيار كردن . و از راه بردن و يا از راه بيرون بردن : گمراه كردن و گول زدن . و از راه خار بر داشتن : دفع فساد كردن و دفع مفسده نمودن . و مهيا كردن . و از رگ انديشه چكيدن : بدقت ملاحظه كردن . و در فكر و انديشه دقت نمودن . و از راه افتادن ف ل . : راه گم كردن . و از زبان جستن :
خطا نمودن و سهو كردن در تكلم و گفتگو .
و از زبان در آمدن : سهو نمودن و خطا كردن در تكلم . و از سر افگندن ف م . : مسند را خالى كردن . و از روى تخت پائين كشيدن . و ف ل . معزول شدن . و از سر انگشت يعنى بطور غفلت و بدون ملاحظه .
و بدون تأمل . و از سر پا روان شدن :
بتعجيل رفتن و زود روان شدن . و از سر خواستن ف ل . : خود را در خطر انداختن .
و از سر دست : بدون انديشه و تفكر و تأمل . و از سر زانو قدم ساختن ف ل . :
سر بر زانو نهاده در حال مراقبه رفتن . و از سر كار افتادن : بىكاره شدن . و معزول گشتن . و از سر كردن ف م . : برغلانيدن و اغوا كردن . و بر خلاف گفتن و ضدگوئى كردن . و دروغ گفتن . و از سر گذشتن ف م . : دست برداشتن . و واگذاشتن . و از سرنهادن : سرنگون كردن . و از سر وا كردن : از خود دفع كردن و بر طرف نمودن . و ازش يعنى از او . و از شاه خوب اتفاق است يعنى شاه با او خوب است . و از شكم افتادن ف م . : مردن و از عالم بيرون رفتن . و از شما يك سخن مىدارم يعنى از شما توقع صحبت دارم .
و از شيفته ماه نو نهفتن ف م . : قطع مادهء فتنه و فساد كردن . و از صحرا آوردن : در بيابان جستن . و رايگان و مفت يافتن . و از صورت خوارى شستن : عزيز كردن . و آراستن و زيب و زينت دادن . و از طاق دل افتادن : نامقبول و ناپسند شدن . و از طرف برگشتن : كناره كردن . و اعراض نمودن و رو برتافتن . و از عدم در شدن : مرده زنده شدن . و از غلاف در آمدن :
بىحجاب شدن و برهنه و عريان گشتن .
و از فرود : پائين . و طرف تحت . و از قحط مردن ف ل . : از گرسنگى مردن .
و از كار دست كشيدن : فارغ شدن . و از كار دور ص . : نالايق و بيكاره . و از كسى در گذشتن : ف م . : عفو كردن و بخشيدن .
و از كسى ذخيره داشتن ف ل . : شكوهء كسى در دل داشتن . و از كسى كسوت و جامه داشتن : مريد و خليفهء كسى بودن .
و از كسى كشيدن و برداشتن : جور و ستم كسى را برداشتن . و از كف دست مو برآمدن : وجود يافتن امر ممتنع الوقوع در مقام تعليق محال بر محال . و از كيسه رفتن :
مفقود شدن . و گم كردن . و ضايع شدن . و از گرد عالم شانه كردن ف م . : موجود كردن و آفريدن . و ظاهر گردانيدن . و از گره رفتن ف ل . : تلف و نابود شدن چيزى كه در پارچهاى بسته باشند مانند زر و جز آن . و از گل كسى بر خوردن : از شفاعت كسى فايده بردن . و از دوستى كسى بهرهمند گرديدن .
و از گلها چه گل : يعنى چه اصل و نسب دارى تو و از چه نژادى . و از لباس نفس عريان شدن ف ل . : مجرد شدن از اوصاف ذميمه . و از خوارى بيرون آمدن . و از ما يعنى از مال ما . و از ما است : يعنى منسوب به ما و از كسان و خانوادهء ماست . و از من درگذر : يعنى عفو كن من را و به بخشاى مرا . و از ميان : ما ، بين و در ميان . و از نظر افتادن ف ل . : ناپسند شدن . و بىاعتبار گشتن . و از نفس افتادن : خاموش و بىصدا و آواز شدن . و از نفس انداختن ف م . :
خاموش كردن و بىصدا نمودن . و از نو :
مجددا و دوباره و بار ديگر و باز . و از هم برآمدن ف ل . : پريشان شدن و غصه خوردن .
و از هم شدن : جدا شدن . و شكفتن . و از هم گذرانيدن ف م . و : قتل كردن .
و از هم گذشتن ف ل . : مردن . و از يكديگر جدا شدن . و از ياد بردن ف م . : فراموش كردن . و از ياد رفتن : نيز فراموش كردن .
از
(
azz
) ا . ع . جهش رگ . و دردى در ريش و دنبل و مانند آن . و جماع . و گناه .
از
(
azz
) م . ع . سخت دوشيدن ماده شتر .
و آب ريختن . و جوشانيدن آب . و برانگيختن و برآغالانيدن ( و الفعل من نصر ) . قوله تعالى :
أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَى الْكافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا
: ما فرستاديم شياطين را بر كافران كه برانگيزند و برآغالانند ايشان را بر گناه .
و ازت القدر ازا و ازيزا و ازازا :
( از باب نصر و ضرب ) : سخت جوشيد آن ديگ . و يا به جوش آمد . و از النار : افروخت آتش را . و از الشيى : سخت جنبانيد آن چيز را و درآميخت آن چيز را .
ازأ
(
az '
) م . ع . ازا الغنم ازا ( از باب فتح ) : سير چرانيد گوسپندان را . و ازا عن الحاجة : بددل شد و بازماند از حاجت خود .