دايره عزيمت خوانان و مقدار شش كز و مطلق دايره را نيز كويند
مندو
قلعهايست بر كوه رفيع بمالوهه و سالها دار الملك آن ديار بوده و آن را شادىآباد مىخواندند
منده
بر وزن بنده سبو و كوزهء كه دسته و كردن شكسته باشد فخرى كفته
روا نبود كه با اين فضل و دانش * بود شربم همى دايم ز منده
مندهير
بفتح ميم و كسر ها نام شهرى بوده از بلاد هندوستان و كجرات كه بدست سپاه سلطان محمود غزنوى مفتوح كرديده و آبكيرى بزرك و فراخ كه رودهاى آب در آن جمع مىكرديد و هزار بتخانه خرد بر كرد آن حوض ساخته بودند و بتخانه بزرك در پيش آن متعدّد و از آن جمله بتى بزرك و بلند و از همه اصنام با جمالتر چنان كه فرخى كفته است
چو مندهير كه در مندهير حوضى بود * چنان كه خيره شدى اندر او دو چشم فكر
چكونه حوضى حوضى كه هرچه بندشيم * همى نتابم كفتن صفاتش اندر خور
ز دستبرد حكيمان به دو بديد نشان * ز نالهاى فراوان به دو رسيده اثر
فراخ پهنا حوضى به صد هزار عمل * هزار بتكده خرد كرد حوض اندر
بزرك بتكدها پيش و در ميانه بتى * بحسن ماه و ليكن بقامت عرعر
بكند بتكده و كافران كرفت و بكشت
چنان كه بتكده دارنى و تانير
منديش
مخفف مينديش است يعنى انديشه مكن و انديشه بمعنى فكر و خيال و وهم و ترس نيز آمده و نام قريهء بوده بر كوه ساده و وجه تسميه او را ابو ريحان در آثار الباقيه چنين كفته كه چون كيخسرو از محاربهء افراسياب بازكشت در حوالى كوه ساوه يك روز منزل كرد و سپاه آراميدند و خود به تنهائى براى تفرّج پياده بفراز كوه برآمد تا به چشمه آبى رسيد و در آنجا ساكن شد و آبى بر سر و روى خود ريخت و ملكى بر او وارد شد و او خوفناك شد و او را غش و بيخودى روى داد و مقارن اين حال بيژن بن كودرز كه از قفاى شاه مىآمد دررسيد چون شاه را بآنحال ديد آبى بر روى شاه زده او را بسنكى كه در آن نزديكى بود تكيه داد و كفت اى شاه مينديش يعنى مترس چون شاه را افاقتى حاصل شد امر فرمود كه بر سر آن چشمه عمارتى كردند و قريهء بساختند و نام آن منديش كردند كه مخفّف مينديش است و رسم شد هرساله در چنان روزى غسل كردن در آن چشمه و كلّ چشمها و آبها و آن عيدى شد معيّن و در آن روز آمل اهل تبرستان بدرياى خزر رفته شادى و آببازى و عيش و عشرت مىكنند و اينكه نوشتند نام قلعهايست در خراسان شايد آن هم باشد شاعرى كفته
اى شاه چه بود آنكه ترا پيش آمد * دشمنت همى پيرهن خويش آمد
از محنتها محنت تو بيش آمد * از ملك پدر بهر تو منديش آمد
منش
بفتحتين و سكون شين بمعنى خوى و طبيعت و هستى آمده شيخ نظامى كفته
منش چون بهم كشت آميخته * از آنجا شد اين صورت انكيخته
منشى يعنى طبيعى يعنى آنچه اقتضاى طبيعت باشد هوشنك شاه بيشدادى در كتب خود كفته كه ذاتى نورانى روحانى معارف را به من مىرساند چون پرسيدم كفت من منش درست توام يعنى طبيعت تمام و مراد از اين ربّ النوع است و بمعنى همّت و كرم و نيكوئى و نيك ذاتى ابو شكور كفته
منش بايد از مرد چون سرور است * اكر برزد بالا ندارد رواست
سرت سبز باد و تنت ارجمند * منش بر كذشته ز چرخ بلند
فردوسى كفته
بترسد ز بيغاره و سرزنش * كه او پيش دارد ز كردان منش
منشيا
بر وزن اشقيا برهان كويد بلغت ژند و پاژند خدمتكار آتشكده را كويند
منغر و منغرك
با اول مفتوح بثانى زده و غين مضموم نوعى از پولريزه بود و بمعنى قدح بزرك كه بدان شراب خورند ساتكينى كويند عميد كفته
اى خداوندى كه از لطف تو دريا پر شود * در صدف هر قطرهء آبى ز نيسان در شود
بزم شوق تو چو در دل كسترد و فرش نشاط * چشم من هم ساقى خوناب و هم منغر شود
منك
با اوّل مفتوح قمار و منكياكر يعنى قمارباز حكيم سوزنى كفته
دنيا قمارخانه ديو است و اندر او * ما منكياكران و اجل نقشبين منك
آن خربغا كه از شره منكياكرى * يك را بده مجاهزه كردى كر و بمنك
و درخت بذر البنج و تخم آن را تخم منك كويند و آن دانهايست كه چون خورده شود عقل مختل كردد و منج معرب آنست و در قاموس آمده كه منج دانهء را كويند نه درخت را غفارى رازى كفته
جرجر كند چو چرد همه روز تا بشب * مانند تخم منك بود مايه صداع
و حكيم سوزنى كفته
خرمنك خورد كوئى ديوانه شد به شهر * خرزهره خورده بودى ؟ ؟ ؟ منك
و بمعنى كياه نيز آمده در فرهنك جهانكيرى آمده ؟ ؟ ؟
بكليم كيميا بخش خاكش بمسيح توتيا بخش و بعضى در اين بيت خاقانى سنكش خواندهاند و بمعنى دهاندره بسبب خواب و خمار كه آن را فاژ و فاژه كويند نيز آمده و بمعنى دزد و راهزن و اشكيل و دغا در جهانكيرى آورده