رشيدى كفته كه آن شنك است نه منك و بضم ماش سبز و منك بمعنى مكس عسل منصور شيرازى كفته
زاده از من فضيلت و دانش * چون شكر از نى و عسل از منك
و معرب آن منج است كه مرقوم شده و بالكسر مجراى آب كه كوزهكران از سفال سازند و بآهك مضبوط كنند تا آب از ميانش بكذرد و آن را بكاف پارسى كنك نيز كويند و بمعنى طرز و روش دنك است نه منك
منكل
بفتح ميم و ضم كاف فارسى بمعنى دزد و راهزن و آن را شنكل نيز كويند دور نيست كه شنكل و منكل مرادف باشند
منكلوس و منكله
با اوّل مفتوح نام شهريست كه در آنجا فيلهاى بسيار قوىجثه و سفيد بهم رسد هاتفى كفته
پيلان سفيد منكلوسى * خم كشته ز بار آن عروسى
مسعود سعد كفته
سينههاشان بردريده مغزهاشان كوفته * چنك شير شرزه و خرطوم پيل منكله
فخرى كفته
محمود كوكه او ره هندوستان كرفت * در پاى پيل كوفت همه منكلوس را
چه محمود از منكلوس آن طرف هند پيش رفته بود و منكله با كاف فارسى مضموم ترهايست صحرائى و علاقه ابريشمى را نيز كويند چنان كه مشهور است
منكور
بر وزن انكور نام كوهى است در بلاد كيماك كه دشت قبچاق باشد و در آن چشمهايست كه اندك آبى دارد برهان كفته كه هرچه از آن آب بردارند كم نمىشود العهدة على الرّاوى
منكوه
بفتح اول و كسر ثانى و ضم كاف منع از نكوهيدنست و نكوهش بمعنى بدكوئى و عيبجوئى آمده و منكوه يعنى نكوهش مكن چنان كه حكيم انورى كفته
تو اگر من پيادهام منكوه * كه مرا از پيادكى كله نيست
در سوارى تو لاف فقر مزن * كه ترا لاف جاى مشغله نيست
تو چه كوهى و در مفاصل كوه * حركت جز بسعى زلزله نيست
منكيدن
بفتح اوّل بر وزن رنجيدن آهسته آهسته از روى غضب در زير لب سخن كفتن مولوى كفته
مىبمنكيدند در زير زمان * آن اسيران با هم اندر بختشان
و هم او كفته
پس همى مىكند او در زير لب
نهنك
بر وزن پلنك كياهى است كه از او جاروب سازند و آن را منيك نيز خوانند
منو
بفتح اول و ثانى يعنى جنبش مكن اصل آن در حرف نون كفته خواهد شد
منوچهر
بكسر اول و ضم دويم و كسر جيم فارسى نام پادشاهى است مشهور چون سلم و تور ايرج را بكشتند اكثر مخدّرات ايرج را هلاك كردند الا كرد آفريد كه مادر او بوده و او از ايرج حامله بود كويند بكوهستان فرار كرد و در فرهنكها نوشتهاند كه بكوهى پناه برد كه آن را مانوشان مىكفتند و چون منوچهر در آن كوه متولد شد مادر او را مانوش چهرنام نهاد و اين قول صحيح نمىنمايد چه با وجود حيات فريدون ازواج ايرج را بكوهستان بعيده پناه بردن غريب است و بعد از قتل ايرج سلم و تور بولايت خود بازكشتند و زن ايرج حامله بود و بزاد و فريدون به دو دلشاد شد و او را بپروريد تا بحدّ رشد رسيد و در پيش فريدون منزلت ايرج يافت و سلم و تور انديشناك شدند و نامه به پدر نوشتند و اظهار ندامت كردند و پذيرفته نشد و منوچهر به حكم فريدون با قارن رزم زن پسر كاوه سپهسالار با سيصد هزار سوار برزم سلم و تور مامور شدند چنان كه فردوسى كفته
منوچهر با قارن رزم زن * برون آمد از بيشه نارون
چب لشكرش را بكرشاسب داد * ابر ميمنه سام يل با قباد
و به نحوى كه در كتب تواريخ مسطور است سلم و تور كشته شدند و بيشه ، نارون نام قديم تبرستان بوده و فريدون در آنجا توقف مىنموده سر تور و سلم را نيز در سارى به پهلوى سر ايرج به خاك سپردند و سه كنبد بساختند كه بسه كنبدان معروف شد و فريدون در كذشت و منوچهر باستقلال يكصد و بيست سال در ايران پادشاهى كرد و سبب تسميه او خوبى صورت و جمال او بوده كه فريدون چون او را بديد مينوچهرش نام كرد يعنى بهشت روى زيرا كه بهشت را فارسيان مينو كويند و در نامه موسوم بشكوه افزا اين معنى مرقوم است كه آن را منسوب بدستان پورسام كردهاند و بنابراين كه نام او مينوچهر بوده بكسر اوّل اصح است و آنچه در كتب لغت و تواريخ آوردهاند اين است و مشهور شده و نسب صحيح منوچهر در تواريخ معتبره تا بايرج بن فريدون چند واسطه فاصله داشته بدين كونه منوچهر بن ميشخور بار بن ديوك بن اونك بن بروشنك بن فيل قرار روشنك بن روشنك بن روشنك بن فركور بن كور بن كورك بن ايرج بن فريدون و معنى اسم پدر منوچهر را هميشه خوريار نوشتهاند و خور بمعنى آفتاب معروفست
منوشان
بر وزن خموشان نام حاكم فارس بوده كه از جانب كيخسرو در آنجا حكومت مىنموده و منوشان قبل از حكومت