تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 688

مساهمون:

ص٦٨٨
محمد حسينخان ملك الشعرا ابن فتحعلى خان ملك الشعراى كاشانى كفته
قدردان نيست درين ملك اكر چه دانم * راست كفتى است كه لوزينه بسيرم آلود ماكيان را بودى مخلب و منقار ولى * صيد را مخلب و منقار ببايد چون مود از خراطين وز خرنوب كسى خواست پرند * كرم بايست ز ابريشم و بركش از تو
تحقيق همين است آنچه سابقا نوشته شده بتقليد بوده و كفته‌اند موت تاريخ بناى آن قلعه است

مور

معروفست و بسبب كوچكى آن را نيز مورچه خوانند شيخ سعدى كفته
چه نيكو كفت در پاى شتر مور * كه اى فربه مكن بر لاغران زور
موريان موضعى است بخوزستان نزديك باهواز

مورجانه و موريانه و مورانه

زنكى را كويند كه در جسم آهن كار كند و بصيقل زايل نشود چنان كه شيخ سعدى كفته
آهنى را كه موريانه بخورد * نتوان برد از او بصيقل زنك

مورد

بواو مجهول و راى موقوف درختى است كه برك ان بغايت سبز باشد و بسبب سبزى آن را بزلف خوبان نسبت كنند حكيم فرخى كفته
اژدها كردار بيچان در كف رادش كمند * چون عصاى موسى اندر دست موسى كشته مار همچو زلف نيكوان مورد كيسو تاب خورد * همچو عهد دوستان سالخورده استوار
حكيم مختارى كفته
لاله را با مى عوض كن سيب را با نسترن * سرو را با كل بدل كن مورد را با ضميران
منوچهرى كفته
سرو بالا دارد ز پهلوى مورد * چون درازى در كنار كوتهى
و آن را در عربى آس كويند و در فرهنك نيز بمعنى مهر و نكين كفته و در فارس از ابنيهء پادشاهان قديم چند بناى محكم است و حصنهاى حصين از جمله قلعهء مورد است كه در ولايت شوستانات كه نشمين‌كاه الوار مشهور بمعنى است و در تصرف طايفه رستم از شك شيب بايد كذشت و به آن دز رفت در نزديكى شك نيز قلعه‌ايست مسمى بقلعه توكك كه بر فراز سنكى بنا نهاده‌اند چون سه فرسخ از آن بكذرند بقلعه مور در سند و مسالك صعب دارد آن نيز بر بالاى كوهى واقع است كه از سه سوى بميان دره رود بزركى جاريست و يك جانب آن اتصال بكوه دارد و در دامنه آن كوه قريب به صد كام فاصله تا قلعه چشمه آبى است كه از ميان قلعه تا سران چشمه نقبى كنده‌اند كه قاطر راويه به آسانى از آن نقب عبور مىكند و بالاى چشمه نيز برجى است كه قلعه كيان هنكام ضرورت از آن نقب به بالاى چشمه آمده آب بردارند و آن قلعه را قلعه طوس نيز كويند

مورد اسپرم

آس برى است و كويند اسم پارسى اذخر است

موردستان

نام محله‌ايست به شهر شيراز معروف و مشهور

مورش

بر وزن شورش بمعنى مهره ريزه كه در رشته كنند و زنان در دست و كردن كنند

مورى

رهكذر آب را كويند كه لوله زيرزمين باشد جامى كفته
زنكى روى چون در دوزخ * بينى همچو مورى مطبخ

موريچال

با جيم فارسى بمعنى مورچال است و چنان است كه چون سپاهى خواهند قلعه را بكيرند نقبى كنند بجانب قلعه و خاك آن را بر بالا ريزند كه حايل شود و اهل قلعه اكر تيرى اندازند بديشان نخورد و آن نقب را به زير برج قلعه برده زير برج را خالى كرده بارود ريزند و آتش زنند كه تا قلعه خراب شود و بدرون روند و اين را بچال مور تشبيه كرده‌اند و از آن فراكرفته‌اند

موز

بفتح كيله و آن ميوه‌ايست بهندوستان و اين لغت عربيست و موز مكىّ ببزركى بادنجان مىشود و در تحفه بمعنى تركش آورده‌اند و نركس نيز كفته‌اند مىشايد كه يكى مصحف باشد و بضم ميم نام كوه مازندرانست و آن را مار نيز كويند چنان كه كذشت

موزه

معروف كه بتركى چكمه كويند انورى كفته
چون ز ابرام لبم دست ملك فارغ شد * كفت بختم خنكا كفش بنه موزه بخواه
و نام حلوائى است

موزى

بضم ميم بلغت درى بلوط را كويند و درخت و ثمر آن معروف است لهذا شاه‌بلوط را شاه‌موزى كويند

موژ و موژه

با اول مضموم و واو مجهول و زاى عجمى بمعنى آبكير و تالاب است حكيم فرخى كفته
چو زلف خوبان در جويهاش مرزنكوش * چو خط خوبان در موژهايش سينبر

موژان

با اول مضموم و واو مجهول و زاى عجمى چشم پركرشمه را كويند كه شهلا باشد و بمعنى نركس شكفته نيز آمده حكيم فرخى كفته
خوى كرفته لاله سيرابش از تف بنيد * خيره كشته نركس موژانش از خواب خمار
شمس فخرى اصفهانى كفته
خدايكانا شعرم كه هست سحر حلال * حرامزاده بود هركه خواندش مرجان كرش بلؤلؤ و مرجان كسى كند نسبت * چنان بود كه هركس تشبّه موران
و موجان بجيم تازى نيز آمده

موسخ

بواو معروف و سين مفتوح بمعنى زنار است كه بر كردن اندازند و بر ميان هم بندند حكيم فردوسى كفته
بروم اندرون خوان