تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 687

مساهمون:

ص٦٨٧
فارس سالار بار كيخسرو مىبود وقتى كه بهمن از بهشت كنك پيغام افراسياب را بكيخسرو مىآورد منوشان او را به پيش كيخسرو برد چنان كه فردوسى كفته
از ان پس بيامد منوشان كرد * خرد يافته جهن را پيش برد
و پس از قتل افراسياب و ترك سلطنت كيخسرو ولايت را قسمت كرده فارس را نيز بمنوشان سپرد و منوشان منع از نوشانيدنست بخلاف نيوشان كه امر بنوشانيدنست چنان كه كفته‌ام
بيا اى شيخ و در ميخانه جامى * بنوش امروز و ما را هم بنوشان

منه

بفتح اول و ثانى و ظهورها بمعنى فك اسفل است كه چانه زيرين باشد كويند اين لغت ماوراء النهر است

منيژه

بفتح اول و كسر ثانى و فتح ثالث نام دختر افراسيابست كه بيژن پسر كيوبر او عاشق شده و منيژه او را به خانه خود برد افراسياب باخبر كشته منيژه را اخراج از شهر كرده و بيژن را محبوس كرده در سياه‌چال انداخت و رستم رفته او را از چاه بيرون آورد و اين حكايت مشهور است و ضرب المثل است چنان كه كفته‌اند
اكر بد كنى چشم نيكى مدار * نه چشم زمانه بخواب اندر است بر ايوانها نقش بيژن هنوز * بزندان افراسياب اندر است
منوچهرى كفته
شبى چون چاه بيژن تنك و تاريك * چو بيژن من ميان چاه آون ثريّا چون منيژه بر سر چاه * دو چشم من بر او چون چشم بيژن
لامعى كركانى كفته
خروش رعد پس از نور برق پندارى * همى ز عشق منيژه فغان كند بيژن
و حكيم فردوسى از قول او كفته
منيژه منم دخت افراسياب * برهنه نديده تنم آفتاب ز بهر يكى بيژن شوربخت * بدين‌سان برافتادم از تاج و تخت
و منيجه كه بعضى نوشته‌اند غلط است

نمايش دهم در ميم با واو

مو

بالفتح يعنى آواز كربه مولوى كفته
كربهء جان عطسهء شير دل است * شير كريزد چو كند كربه مو
ديكر بمعنى درخت انكور است اثير آخسيكتى كفته
كر بوى بزمكاه تو آرد صبا بباغ * آب رقيق مىشود اندر عروق مو

موبد

با اول مضموم و واو معروف و باء مفتوح بدال زده بمعنى حكيم و دانا و اصل در اين لغت مغوبد بوده بفتح اول و ضم غين و كسر باء ابجد كه معنى آن سردار و سالار است چنان كه سپهبد و اسپهبد بزرك سپاه را كويند و مغوبد يعنى سردار و سالار مغان يعنى دانايان و دانشمندان چه مغ بضم اول بمعنى دانا و بيناست و مؤبد مخفف مغوبد است كه پيشواى دين يزدان‌پرستان باشد امير خسرو كفته
سپرده عنان مؤبد چند را * كرفته به كف ژند و پاژند را
و مؤبد مؤبدان بآنمعنى است كه در عربى اعلم العلما كويند چنان كه فرخى كفته
مؤبد اكر امام دانش بود * تو به همه طريقها مؤبدى
لامعى كركانى كفته
در باغ كل كريخت ز نيلوفر و رميد * خيرى ز شنبليد چو از مؤبدان بدان
و اينكه رشيدى نوشته كه مو درخت انكور است و تربيت‌كننده درخت انكور را مؤبد خوانده‌اند خطا است چه مؤبد بضم ميم است نه بفتح و تربيت‌كننده مو باغبانست و آن را رزبان نيز كويند چنان كه منوچهرى مكرر كفته دادشان رزبان پيوسته شرابى چو كلاب

مود

بر وزن دود بمعنى عقابست و آن پرّنده‌ايست مشهور كه پرّ او را بر تير نصب نمايند و شاه پرندكان است چنان كه شير بزرك درندكان است و مود آشيانه بر كوههاى بلند كيرد چنان كه قلعهء الموت را كه كمال ارتفاع دارد به اين مناسبت خانه موت و آشيانه عقاب خوانده‌اند و ليكن در إله شبهه كرده‌اند و إله را عقاب كرفته‌اند و موت را آشيان در تفسير و ترجمه صحيح است ولى در معنى تقديم و تاخير يافته آنچه از كتاب دساتير معلوم مىشود مود و موت در پارسى نام عقابست و در فرهنك دساتير و برهان قاطع نيز به همين معنى آمده و إله و الا بمعنى آشيانه است در دساتير آمده كه چون كلشاه كه او را كيومرت خوانند بپادشاهى رسيد و بنى نوع انسان را از ساير مخلوقات بركزيد جانوران را بر هفت بخش كرد پادشاهى چرندكان را باسب رخش نام داد و پادشاهى درندكان را بشميده يعنى شير شرزه واكذاشت و دارائى پرندكان را بمود يعنى عقاب تفويض كرد الحاصل مود و موت مرادفند و تا و دال بيكديكر تبديل مىيابند وقتى كفته‌ام
تود آرد فلك بعنقا برك * بكمانش زدوده دود است برك اين برك نيست عنقا را * كرم قز بهر توده تود است زان غذى كرم قز بود خورسند * شير يزدان ز طعمه خوشنود است
و بطريق استفهام سئوال شده
عالم پست جاى حضرت اوست * ارزنى خرد مستهء مود است