در ملك هزار جريب قريب بدامغان چون بر پشتهء كوه قلعهء دارد و قلعهء بالاى كوه را كلات و كلاته كويند بچارده كلاته موسوم شده و اجداد مؤلف از آنجا برخواستهاند ديكرى در خراسان است و آن را چارده سنخاس كويند و چهار قلعهء بزرك است كه بفاصلهء اندك در فضاى جلكاء سنخاس واقع شده و از آنجا تا جاجرم هشت فرسنك راه كوير بىآب است و مايل به سمت مغرب است و در بندها درين راه است كه معبر تراكمه است بجاجرم و سفراين و شاهرود و اين چارده بر سمت جنوب بوجنورد واقع شده است و سنخاس و قلعه سپيد و اندجان و جعفرآباد درين محل واقعست
چاركنار
قصبهايست دلنشين در نه فرسخى و سمت شمال مقر سلطنت كامل است جوانب اربعهء آن واسع و در يكفرسخى طرف مغرب آن كوه بزركى واقع و دامن آن كوه كشاده و در آنجا ارغوان زاريست كه طول آن يك فرسخ و عرض آن نيم فرسخ باشد و در فصل بهار مانند آن ارغوانزار در هيچ ديار ديده نكردد و نكرديده و در چاركنار قريب يكهزار باب خانه است و به خوبى آب و هوا معروف خاكش طرب انكيز و حسنخيز و هوايش معتدل و اندك بسردى مايل است و قابل است كه مثل كردد چنان كه من كفتهام
شده از ارغوان دكر كلزار * ارغوان زار شهر چار كنار
چارو
آن آهك رسيده با چيزها آميخته است كه در آبانبار و حوض مالند و ساروج معرب آن است
چاره
بر وزن خاره بمعنى علاج و تدبير و اصلاح افساد امرى بخلاف بيچاره يعنى لاعلاج و ناچار و ناچار يعنى لا بد چه بد در عربى بمعنى چاره است چاره جوى و چاره خواه معلوم بمعنى چار مخفّف چاره قطران كويد
همى ندانم چارهء فراق و نيست عجب * كه هيچ عاقل خود كرده را نداند چار
و سبب اينكه علاج هر كار را چاره كفتهاند آن است كه هر چيز را در وجود به چهار علّت حاجت است علّت مادى و علّت صورى و علّت فاعلى و علّت غائى و هاء در آن يعنى در چاره از براى نسبت است
چاشت
ميانه روز را كويند و غذائى كه در آنوقت خورند نيز كويند چنان كه غذاى شب را شام كويند
چاشتدان
بر وزن پاسبان ظرفى را كويند كه نان و ساير خوردنى در آن كذاشته كه هنكام چاشت بخورند و آن را چاشك دان نيز كفتهاند چنان كه جمال الدين عبد الرّزاق اصفهانى كفته
اى چاشكدانت چرخ ارزق * وى شادروانت چرخ اطلس
و صاحب جهانكيرى چاشكدانت را چاچ كدات خوانده و از قرينه و قياس چاچ را خرمن معنى كرده و چرخ را كداى خرمن تصوّر نموده و آن سهلست چاشكدان بفتح شين بر وزن شادروان همان ظرف و سفره كه طعام روز را در آن كذارند بوقت چاشت به كار برند و آن را چاشدان و چاشتدان نيز كفتهاند و چاچ بمعنى خرمن و غلّه كه در برهان آمده خطاست سهو كرده
چاك
سفيدهء صبح را كويند فردوسى كفته
چنان كن كه چون بردمد چاك روز * بديد آيد از شرق كيتى فروز
هم او كفته
شب تيره تا بركشد روز چاك * نيايش كنم پيش يزدان پاك
و بمعنى شكاف و تراك و چاك ران بمعنى فرج مولوى كفته
شكر كوئيد اى سپاه چاكران * رستهايد از شهوت از چاكران
و ديكر در بچه باشد كه در ميان دروازه بزرك كذارند مانند در قلعه و سرا ديكر بمعنى قباله خانه و ملك و آن را چك نيز كويند حكيم سنائى كفته
كرچه ستد زمانه چك چاكرى ز ما * آتش نخست در شكن چاك و چك زنيم
ديكر بمعنى صداى زدن شمشير و خنجر و تبرزين و مانند آنها باشد حكيم فردوسى كفته
ز چاك تبرزين و جز كمان * زمين كشت كردانتر از آسمان
چاكاچاك
بمعنى صداى زدن شمشير چنان كه كذشت و بمعنى تراك و شكاف بسيار و آن را چكاچاك نيز كويند اسدى طوسى كفته
چكا چاك برخواست از كرز و خود * شل و تير پيوسته چون تاروپود
و آن را چك چاك نيز كويند چنان كه كفتهاند
ز چك چاك كزو وز شپشاب تير * برآورد از جان دشمن نفير
و آن را چكچك نيز كويند و بضمّ هر دو جيم بمعنى سخنى كه در افواه خلايق افتد و بيكديكر كويند و خبر دهند چنان كه كفته
چكاچك شد اين راز اندر ميان * كه كرديده بدشاه با روميان
حكيم سنائى كفته
چك چكى اوفتاد در مسجد * از پى هزل و ضحكه نزپى جد
و بالكسر آواز سوختن فتيلهء تر شده كه هنكام سوختن از آن صدائى برآيد حكيم در حديقه كفته
خكخك اندر فقيه چيست خرى * چكچك اندر چراغ چيست ترى
چاكانيدن و چكانيدن
بمعنى خالى كردن است چه تپانچه و تفنك و پيشتاب را چون خالى كنند كويند چاكانيديم همچنان بچاكان يعنى خالى كن و امر است بخالى كردن چنان كه حكيم فرخى كفته