چبيدن
بفتح اول مقلوب چبيدن و آن را چفيدن نيز كفتهاند چه باوفا بيكديكر بدل شوند
چپش
بر وزن طپش بز يك ساله را كويند سوزنى كفته
ميش و بره و بخته و شاك و چپش تو * بكرفته بيابان ز درازا و ز پهنا
پور بهاى جامى كفته
لايق كشتن است چون شيشاك * سر ببايد بريدنش چو چپش
چپيدن
بمعنى ميل بجانب چپ كردن است
نمايش سيم در جيم پارسى با تاء
چتر
بفتح اول بثانى زده معروف است و آن را سايبان نيز كويند زيرا كه سايه بر سر اندازد و چتر من و چترمان و چترى سلاطين را و امرا را كويند و چتر سياه از علامات بنى عباس بوده همچنين رايت سياه كه بسلاطين خلعت مىدادهاند حكيم فرّخى در صنعت خط برآوردن معشوق كفته
چه شور خواهى زين پيشكان دوروى سفيد * سياه كردد تو شرمسار و من غمكين
جواب ده كه اكر نيستى سياهى نيك * سيه نبودى چتر خدايكان زمين
و چتر روز كنايه از آفتاب است چنان كه كفتهاند چون چتر روز كوشه برون زد ز كوهسار كنايات و استعارات در خاتمه كتاب مرقوم خواهد شد
چتو
بفتح اول و ضمّ دويم بمعنى پرده است نزارى قهستانى
دكر رياحين چون دختران دامن كش * كرفته كرد خواتين كل زرشك چتو
چچهزاره
بهر دو جيم پارسى نام بلوكيست از توابع كابل و مشتمل بر سى چهل پاره قريه هوايش كرم و سازكار و آبش خوشكوار نخلستانى قليل دارد حيدر و قريهايست از آن بلوك
نمايش چهارم در جيم پارسى با جيم پارسى
چچك
بفتح اول و ثانى در برهان به معنى كل آورده كه به عربى ورد كويند و اللّه اعلم
چچله
در برهان بمعنى زمين پر كل و لغزنده آمده در فرهنكها نيافتم
نمايش پنجم در جيم پارسى با خاء
چخ
بر وزن يخ بفتح اول بمعنى غلاف كارد و شمشير و خصومت و جنك و چخاچخ صداى زدن شمشير و امثال آن از پى هم مختارى بمعنى غلاف شمشير كفته
ز چرم كركدن سازند ويشك پيل ازين پس چخ * كه خام كاو و چوب بيدخام آمد نكهبانش
بسا كز بيم دشمن را همى ناليد جان در تن * در آن ساعت كه اهنكر همى ماليد برسانش
چخان
بمعنى ستيزهكننده مىباشد
چخك
بر وزن محك در برهان بمعنى خال آورده همانا بهق معرب آنست
چخماخ
آتشزنه را كويند و آن را بتركى چقماق و در بعضى فرهنگها بمعنى كير كه در آن شانه و سوزن و سنك چخماخ و امثال آن كذارند آمده چنان كه شمس فخرى كفته
بجاى شانه و آتشزنه سپاهى او * كنند پر ز يواقيت كيسهء چخماخ
چخى
در برهان كويد بكسر اول و سكون ثانى و تحتانى يعنى ستيزه كنى دوم زنى و مصحّح برهان كفته چخى بفتح اول و كسر ثانى و سكون تحتانى باشد چنان كه سرورى تصريح نموده و قياس نيز اقتضاى آن مىكند چه اكر حرف دويم ساكن باشد و ياء نيز ساكن است درين صورت تلفّظ محال بود ليكن چون در جميع نسخ برهان كه زياده از دوازده است به همين عبارت مسطور بود تغيير داده نشد و مؤلف كويد كه حق با اوست و چخى بفتح اول و كسر ثانى است چنان كه ناصر خسرو كفته
چون هميشه چون زنان در زينت دنيا چخى * كرت چون مردان همى وركار دين بايد چخيد
چخيدن
بر وزن رسيدن بمعنى كوشش و جنك و ستيزه و كفتكو كردن چنان كه ناصرخسرو كفته
خدايا راست كويم فتنه از تست * ولى از ترس نتوانم چخيدن
لب و دندان تركان ختارا * بدين خوبى نبايست آفريدن
كه از دست لب و دندان ايشان * بدندان دست و لب بايد كزيدن
چدار
بر وزن نكار چيزى باشد كه از پشم و ريسمان بافند و دست و پاى اسب و استر بد نعل را بدان بندند و اشكيل نيز كويند
چدن
بكسر اول مخفّف چيدن است كسائى مروزى كفته
بر پيلكوش قطرهء باران نكاه كن * چون اشك چشم عاشق كريان غمزده
كوئى كه پرّ باز سفيد است برك او * منقار باز و لؤلؤ ناسفته برچده
حكيم قطران تبريزى كفته
بكلستانى ماند نكاهبانش دو مار * رخان او كه چنان در جهان كلستان نيست
همى چديم كل آنكه كه با نكهبان بود * كنون همى نتوان چد كه با نكهبان نيست