از بلاد كرمان و با شهر بم كه اركى محكم و رفيع دارد نزديك است و بيشتر از بردسير بودهاند و مدتها در دست اعراب بوده زيرا كه نام قراى آن بيشتر عربى است و بر جنوب جيرفت ناحيهء هرموز است كه بندرى معمور بر لب دريا بوده و كفته است اصطخرى كه رطبهائى كه بباد از نخلهاى ايشان زير افتد برندارند و براى فقرا كذارند
جيزخنك
به وزن تيز چنك چرمينهء زنان بدكاره كه بتركيب آلت سازند و بر كمر بندند و با يكديكر مقاربت كنند و تبديل خاء با جيم نيز نوشتهاند
جيستن
به وزن زيستن بمعنى جستن است چنان كه مولوى كفته
چون بديدم روى خوبت در زمان برجيستم * كرم در كار آمدم موقوف مطرب نيستم
و مىتواند بود كه برخيستم كفته باشد امالهء برخواستم و الاوّل اولى
جيغت
بفتح اول و ضمّ غين و سكون ثانى رشيدى كفته كياهيست كه آن را ليف كويند و صاحب برهان كفته ليف خرما را كويند
جيغوت
بر وزن فرتوت بمعنى توبره و سبدى كه از ليف سازند
جيفور
بفتح جيم و ضم فاء موحّده نام پادشاه هند بوده و بجاى فاء باء نيز ديده شده خواجه كفته كمربندى ز دركاه تو جيفور
جيكجيك
بالكسر آواز مرغان را كويند مولوى كفته
جمله مرغان ترك كرده جيكجيك * با سليمان كشته افصح من اخيك
جينهور
تبديل پل صراط است و متصل نيز نويسند
جيواد
در برهان كفته بمعنى ورع و پرهيز است و اللّه اعلم
جيوه
بر وزن ميوه بمعنى سيماب است و اصل در آن ژيوه است چه در پارسى جيم و ژ تبديل يابند چنان كه روز را روج نامند معرب ژيوه زيبق است و مشهور شده است
انجمن ششم از فرهنگ انجمنآرا در جيم پارسى با الف
[ نمايش جيم پارسى با الف ]
چا
معروف و مشهور است بچاى و آن بركيست كه از چين و ختا آورند و در آب جوشانيده مانند قهوه خورند در برهان آمده كه چون مردم تبّت شراب بسيار مىخورند و چاى دافع مضرّت شرابست آن را به قيمت مشك مىخرند و بس عزيز مىدارند بلى اكنون در ايران نيز متداول شده صاحب مخزن كفته مصلح چاى باديان ختابست كه در وقت پختن در آن اندازند در خوارزم و بخارا چاى تلخ خورند و در آن قند و شكر نكنند و ديده شده كه نمك در آن ريزند و خورند و معرب آن صاء باشد
چابك
بمعنى چست و چالاك و آن را چابوك نيز كويند حكيم اسدى كويد
چه چابوك دستيست يارى سكال * كه در پرده داند نمودن خيال
چاپلوس
بر وزن آبنوس بمعنى محيل و متملّق معروف است اسدى كفته
منه دل بر اين كيتى چاپلوس * كه كيتى فسانه است و باد و فسوس
چاچ
نام شهريست از ماوراء النّهر كه در آنجا كمان نيكو سازند و كمان خوب را منسوب بدانجا دارند و چاچى كمان كويند و به تبديل آن شهر را معرب كرده شاش نيز كويند و بمعنى توده و خرمن غله پاك كرده كه در فرهنك و برهان آوردهاند خطا است در همين حرف صحيح آن خواهد آمد فردوسى كفته
هر آنكه كه چاچى بزه بركشم * ستاره فروريزد از تركشم
چاچله
بر وزن غافله بمعنى كفش و پا افزار چرمى
چار
مخفف چهار و چاره و علاج و كورهء خشتپزى و كاسه و كوزهپزى
چاربالش
مسندى كه سلاطين و صدور چهارتا كرده بر آن نشستندى و كفتهاند
آن را كه چاربالش عزلت ميسّر است * كو پنج نو به زن كه سه هفت كشور است
و آن را چهار بالشت باضافه تاء نيز كويند چهار كوشه نيز كفتهاند
چارچار
بمعنى برابرى و هم چشمى و همتائى كردن مخالفين با يكديكر چنان كه دوچار شدن هم افادهء همين معنى مىكند كه دو نفر از سوى و دو از سوئى و همچنين است چار از سوئى و چار از سوئى ديكر كه مقابله مقدمهء مقاتله است حكيم منوچهرى دامغانى در مدح كفته
سالارخانيان را با خيل و با خدم * كردى همه نكون و نكونبخت و خاكسار
تا بر كسى كرفته نباشد خداى خشم * بيش تو نايد و نكند با تو چارچار
چارجوى
شهركى از اجزاى بخار است بر لب جيحون بخوارزم نزديك
چارده
بكسر اول بها زده در چند ولايت واقعست