پيش سائل زر بچاكاند به هنكام جواب * پيش نحوى موى بشكافد بهنكام سوال
چاكشو
همان چاكسو است كذشت كه دواى چشم است كه چشم را بدان شويند و از چرك پاك كنند و مرقوم شده
چاكوچ
در برهان بمعنى چكش و تپك آهنكران آورده
چال
بمعنى اسب عموما و اسبى كه مويش سرخ و سفيد باشد خصوصا آمده اثير آخسيكتى كفته
در سر كرفته با نقط كلك اصفرت * كلكون آسمان هوس چال ابرشى
و كودال و چاه كوچك كه چاله كويند شيخ اوحدى در جام جم كفته
كله در چول و غلّه اندر چال * نتوان داشت چله از سر حال
و ازين روى كوى را كه جولاهان پاى در آن كذارند پاچال كويند و همچنين كوى كه در آن كناهكاران را حبس كنند سياهچال كويند و كوى كه در آن يخ كذارند يخچال كويند و صاحب سامانى كويد از اينجاست چال قمارخانه و در فرهنك بمعنى كرو قمار كفته و اين شعر جمال الدين عبد الرزّاق آورده است و كفته
هيچ مىدانى كه اينجا با حريف مهره دزد * جان همى بازى بخصلى تو بهر چال قمار
شرف الدّين شفروه اصفهانى كفته
فلك تختهء نرد و سياره مهره * زمين جمله چال قمار است كوئى
و معنى سامانى را اين دو بيت مؤيّد است و بمعنى كرو مناسبتى چندان ندارد خاصه شعر شرف الدّين كه مذكور شد ديكر بمعنى آشيانه است ملك قمى كفته
و در رفتن روز و آمدن شب است * سيه مست مرغى درآمد بچال
زرين بيضه بنهفت در زير بال
ديكر بمعنى مرغى است و آن دو قسم است بزرك و كوچك و بزرك را خرچال كويند و كوچك را چال و كبك و در جهانكيرى كويد كبك درى است بدليل تفاّل اسكندر در عزيمت جنك دارا و نام خود و دارا را بر آن دو كبك نهادن و مظفّر شدن كبك همنام اسكندر شيخ نظامى تفصيلى كفته و بيت آخر اينست
چه فيروز ديد آنچنان چال را * دليل ظفر يافت آن فال را
و نام قريهء از قزوينست و معروف است
چالاك
معروف است بمعنى جلد و چابك و دزد و خونى را نيز كويند
چالپوس
مقلوب همان چاپلوس است
چالش و چاليش
با لام مكسور بمعنى رفتار كسى از روى تكبّر و نخوت و ناز است در برابر حريف كارزار و آن را چالشكر كويند كمال اسمعيل اصفهانى كفته
چون مهر كند فلك سوارى * از چالش لاشه خر چه خيزد
امير خسرو دهلوى كفته
بميدان شد و چالش آغاز كرد * بتحسين خسرو زبان باز كرد
مولوى معنوى فرموده است
اين نظر با آن نظر چاليش كرد * ناكهانى از خرد خاليش كرد
بعضى كفتهاند چاليش بياء از براى ضرورت است
چالندر
بر وزن آهنكر نام شهرى است در ولايت پنجاب كه در زمان ضحاك در تصرف كماشتكان او بوده بامر فريدون رستم زال مسخر كرده آنجا را كه چالندر باشد دار الملك پنجاب كرد و سبب اين نام آنكه ولايات پنجاب در ميان پنج روداب واقع شده بوده است و از شهرهاى آنجا كشمير و انبر سر و لاهور و پيروزپور جنبود جلم كنّور مشهور بقبّوح و مولتان و باهلپور و در آن ولايت ديزه يعنى دز متعدد است مانند ديزهء اسمعيل و امثال آن و پيروزپور يعنى شهر پيروز و پيروزراى بن كيشوراج بن مهاراج پادشاه هندوستان در زمان منوچهر لشكر كشيده پنجاب را كرفته چالندر را دار الملك كرده پيروز پور را بنام خود بساخته آخر الامر رستم زال او را بيرون كرده پنجاب و ملتان و سند را ضميمهء ولايت سيستان نمود و پيروزراى در بلدهء نزهت بمرد و بلدهء منير نيز از بناهاى پيروزراى بوده و از آنجاست ابراهيم فاروقى صاحب كتاب موسوم بشرفنامه احمد منيرى و اين مصرع موزون است شرفنامه احمد منيرى
چالوس
بر وزن ناموس نام شهرى بوده بجبال ولايت تبرستان و آن يكى از ثغور تبرستان محسوب مىشده ميانهء آن ورى هشت فرسخ و آن مقابل كجه خانه والى بوده و كجه در ميان چالوس و آمل و چالوس از ناحيه جبال ديالمه بيست فرسخ امتداد داشته محمد بن حسين الطّبرى الچالوسى از علماء و فضلاى آنجا معروف است و معرب آن شالوس است زيرا كه عرب جيم پارسى را بشين تبديل مىكند
چاليك
دو پارهء چوب يكى بلندتر و يكى كوتاهتر كه اطفال با آن بازى كنند و در فرهنك تفصيلى كفته كه ضرورت ندارد زيرا كه كسى نيست كه اين بازى را نكرده مولوى معنوى كفته
طفلى است سخن كفتن * مردى است خمش كردن
تو رستم چالاكى * نه كودك چاليكى
و آن را چلك و دستهء چلك نيز كفتهاند