تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
كويند چه تمام ايران پارس بوده و كفته‌اند پارسا مركب است از پارسى كه لغتى است در پارس بمعنى حفظ و نكهبانى و آن را الف چون لاحق شود افادهء معنى فاعليت كند و معنى تركيبى حافظ و نكهبان است چه پارسايان پاس‌دار نفس خود باشند و در ميان عوام معروفست كه چون شبها سكان فرياد كنند كويند پارس مىكنند يعنى پاس مىدارند و نكهبانى خانه و حفظ آن از دزد و بيكانه مىنمايند حكيم انورى در هجو ممسكى كفته
نان تو پارساتر از زن تست * كس نديدش ز خويش و بيكانه نان خود را نكاح كن بنشان * وان جلب را برون كن از خانه

پارسا كرد

نام شهريست از پارس و معنى تركيبى آن شهر پارسايان يعنى پرهيزكاران و پاكان بوده زيرا كه كرد بمعنى شهر است و بتدريج آن را تخفيف داده پارسا خواندند راى نيز حذف كردند پسا كفتند و از آنجا بوده پسا شيرى كه عربان بسا سيرى كفته‌اند و ابو الحارث كنيت او بوده و بتركى ارسلان مىناميدند و آخر بدست خليفه كشته شد و شيخ روزبهان بقلى فارسى از اهل پسا بوده و از مشايخ معروف است و پسا را معرب كرده فسا خواندند و منسوب بدان‌جا را فسائى و فسوى مانند لحصائى و لحصوى كه منسوب بلحصا است و آن را احسا نيز خوانده‌اند

پارسه

با سين مفتوح بها زده كردش و كدائى درويشان در بازار و در خانهاى شهر و آن را پرسه بفتح باى پارسى نيز كفته‌اند

پاركى

به سكون ثالث و كاف فارسى بتحتانى رسيده در برهان بمعنى قحبكى آورده و نيافتم

پاركين

با كاف فارسى بر وزن آستين كوى را كويند كه آبهاى چركين و كثيف همچون زيراب حمام و مطبخ و امثال آن بدانجا رود و آن را منجلاب نيز كويند و فارتين معرب پاركين است وقتى كفته‌ام
حسود ترا كس نظير تو خواند * كسى پيش كوثر نهد پاركين را

پارنج

بر وزن آرنج زرى كه بشعرا و مطربان و امثال ايشان دهند تا در جشن و ميزبانى حاضر شوند و زريكه بقاصدان دهند نيز كويند شيخ نظامى در صفت پرويز كفته شعر
مغنى را كه پارنجى بدادى * بهر دستان كم از كنجى ندادى

پار و پاروب

بمعنى زن پيرو بيل جوبين كه بدان برف و سركين پاك كنند

پاره

بر وزن چاره بمعنى اول كه ضدّ درست باشد معروفست كه به عربى قطعه خوانند ديكر بمعنى كرز آهنين است عبد الواسع جبلى كفته شعر
برى را كوفته پاره‌دلى را دوخته زوبين * سرى را خار و خس بالين تنى را خاك و خون بستر
ديكر بمعنى تحفه و ارمغان است ناصر خسرو كفته شعر
به از نيكو سخن چيزى نيابى * كه زى و انابرى بر رسم پاره
ديكر بمعنى نوعى از حلوا باشد كه آن را شكرپاره نيز كويند حكيم ناصر خسرو كفته شعر
زى مرد حكيم در جهان نيست * خوش تر بمزه ز قند جز پند پندى زمزه چو قند بشنو * بىعيب چو پارهء سمرقند
ديكر زريست و سيم كه در روم و بعضى بلاد مانند بغداد رايج است و بهاء آن اندك مايه است فضولى بغدادى در صفت بغداد قطعهء كفته كه اين بيت از آنجا است شعر
كونى كه از آن درست نيست * باشد بدوپاره و سه پاره
ديكر بمعنى رشوت است مولوى كفته شعر
مكن اى دوست ز جور اين دلم آواره مكن * چان پى پاره بكير و جكرم پاره مكن
هم او فرموده شعر
ما پادشاه پاره و رشوت نبوده‌ايم * بل پاره‌دوز خرقهء دلهاى پاره‌ايم
ديكر بمعنى پريدن حكيم سنائى در معنى پرش اسب پارش كفته شعر
كر بپرّد بفر هماى بود * پارش او بدست و پاى بود
ديكر بمعنى جزو است كه جمع آن اجزا باشد و سى جزو قرآن را سىپاره كويند مولوى معنوى كفته شعر
سىپاره به كف در چلّه شدى * سىپاره منم ترك چله كن
هم او كفته
آن قبلهء مشتاقان ويران نشود هركز * وان مصحف خاموشان سىپاره نخواهد شد
برهان تبريزى آورده كه بمعنى زاده هم هست مخدوم پاره يعنى مخدوم زاده در فرهنكها نيافتم

پاره‌آرد

بمعنى آش آردست كه آن را اوماج كويند و در الف ذكر شد

پاره‌زرد

بفتح زاى نقطه‌دار پارچهء زرديست كه يهودان بر كتف دوزند بجهة امتياز از مسلمانان و آن را به عربى على و غياره كويند انورى كفته شعر
تمكين تو چون حكم شرع راند * بر دوش مسيحا غيار باشد
هم او كفته شعر
كاه مىدوخت يكى را بكتف بر عسلى * كاه مىبست يكى را بميان بر زنّار

پاره‌كار

در برهان كفته با كاف محبوب شوخ و شنك را كويند و درين وزن خطا كرده شيخ نظامى در خسرو شيرين كفته
چه شاپور آمد اندر چارهء كار * دلم را پاره كرد آن پارهء كار

پارياب و پارياو

زراعتى را كويند كه با آب رودخانه