تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
يا چشمه و كاريز مزروع و سيراب شود و چون با وفا بيكديكر تبديل شوند آن را فارياب نيز كفته‌اند و فارياب شهريست كه از آنجاست ظهير فاريابى و در حرف فاء خواهد آمد

پاريدن

بمعنى پريدن و پرواز كردن آمده چنان كه در پاره كذشت

نمايش هفتم در باى فارسى بازاء

پاز

به سكون زاى نقطه بمعنى نازك و بيغش و لطيف نوشته‌اند

پاژ

نام ديهى است از بلوكات طوس خراسان

پاژه

بمعنى پاچه است چه ژا و جيم پارسى بيكديكر بدل شوند

پازاج

با جيم عجمى موقوف بمعنى ماماچه كه متصدى زادن زنان شود و آن را مام‌ناف و پيش‌نشين نيز كويند و بتازى قابله خوانند سوزنى كفته شعر
كفتهء من حلال‌زاده بطبع * نبود مر خشوك را پازاج
و بمعنى دايه و مرضعه را نيز كفته‌اند منصور شيرازى كفته شعر
بناز ما در ايّام طفل بخت ترا * بزرك مىكند اندر كنار چون پازاج

پازتارى

بر وزن سازكارى بمعنى جزئى است كه در مقابل كلّى است و پازتاريان بمعنى جزئيات خواهد بود و اين لغت از فرهنك دساتير است

پازخ

با زاى عجمى بمعنى نالش بود چنان كه عماد زوزنى كفته شعر
اى كرده دلم غم تو رخ‌رخ * تا چند كنم ز عشق پازخ

پازش

بكسر زاى هوّز بر وزن خواهش كياه و علف زيادتى خودرو را از ميان غلّه‌زار كندن و بيرون افكندن چنان كه پيرايش شاخهاى زيادتى درخت را بريدن و درخت را پيرايه و زينت دادن است

پازن

بمعنى پا زدن و باصطلاح بز كوهى را كويند و بمعنى رقاص كه در هند آن را پاتر كويند

پاژنامه

همان پاچ‌نامه است كه بمعنى لقب و قرين و همال باشد

پازند

ترجمه و تفسير كتاب زند و زند نام كتاب زردشت حكيم است حكيم ناصر خسرو كفته شعر
اى خوانده كتاب زند و پازند * زين خواندن زند تا كى و چند دل پر ز فضول و زند بر لب * زردشت چنين نوشته در زند در فعل منافقى بىباك * در قول حكيمى و خردمند

پاژند و پامژه

همان پاچنك و پاچه است كه مرقوم شد

پازهر

معروف است و پادزهر نيز كويند و فادزهر معرب پادزهر است و اصل آن پاوزهر بوده به سكون واو يعنى شوينده زهر چه پاو بمعنى شستن و پاكيزه كردن باشد و بمرور واو آن حذف شده و آن را ترياك كويند حافظ كفته شعر
دل ما را كه ز مار سر زلف تو بخست * از لب خود بشفاخانهء ترياك انداز
و آنكه بترياك مشهور شده زهر است كه آن را بپارسى اپيون و هپيون خوانند و افيون معرب آنست

پازير

چوبى را كويند كه بر پشت ديوار شكسته يا سقف معيوب فروزنند كه نيفتد و در سابق مرقوم شده

نمايش هشتم در باى پارسى با سين

پاس

بر وزن طاس چند معنى دارد اول بمعنى نكاه داشتن و نكاهبانى و حراست آمده فخر الدين كركانى كفته شعر
كشايم يكى راز نكشوده را * سپارم يكى جنس بنسوده را به شرطى كه دارى ز اغيار پاس * نيارى در معنوى را قياس
و پاسبان بمعنى نكاهبان است ديكر يك حصّه از هشت حصهء شبان روز را كويند فردوسى كفته
يكى كفت صدره ز يزدان سپاس * ستايش كنم روز و شب در سه پاس
هم او كفته شعر
چو يك پاس بكذشت زان تيره‌شب * ز پيش اندر آمد خروش چلب
در جهانكيرى كفته بمعنى تنكدلى و اندوه است و شعر فردوسى را شاهد آورده
فرشته كرفته ز بس بيم پاس * پرى در نهيب اهرمن در هراس
و همانا سهو كرده باس را كه عربى است و بباى تازى و به اين معنى مناسب بباى پارسى دانسته و سند آن ظاهر نيست و يك حصهء شب يا روز را يك پاس از ان كويند كه نوبت پاسبانان تبديل يابد و بدل مىكردند خفتكان بجاى بيداران مىآيند چنان كه در اين زمان نيز مقرر است و هر قسمتى را پاسى خوانند و بمعنى ديده و ديده‌بان نيز آمده حكيم اسدى كفته شعر
چليپاپرستان رومى كروه * چنانند ازو دز سپاهش ستوه كه دارند روز و شب از بس هراس * بهر كوه ديده بهر دير پاس

پاساد

بر وزن آزاد خود را نكاه داشتن از سخنان هزل و قبيح و اعمال و افعال به دو ناپسند

پاسپار

به سكون ثالث و باى پارسى بر وزن يادكار بمعنى لكد آورده و لكدكوب كفته يكى از قدما كفته شعر
چون شدندى چو بيهشان در خواب * پاسپارى بپاسبانش زد
و آن را برهان پاسار