كوفتن برف بر روى يكديكر پيادكان بر پاى بندند و برف را بپاى بيفشارند تا سخت شود و پاى فرو نرود قافله يا سوار يا پياده از روى آن به سهولت عبور كنند و به برف فرو نشوند و آن را پاچله نيز كويند و آن مخفف پاچيله است مولوى معنوى كفته شعر
در درون كعبه رسم قبله نيست * چه غم از غوّاص را پاچيله نيست
نمايش چهارم در باى فارسى با خاء
پاخره
با خاء و راء مفتوح و هاء مختفى نشيمنى را كويند كه پيش در خانه بسازند و بر آن نشنه پاى بياويزند
پاخيره
بر وزن كاجيره بناى ديوار و خانه و امثال آنكه بتازى رهص خوانند و پاخيرهزن را رهاص كويند و آن بيخ و بنياد و چينهء زيرين ديوار و كلى كه به آن چينهء ديوار برآورند خواهد بود كه بشاليده مشهور است
نمايش پنجم در باى فارسى با دال
پاد
بر وزن شاد بمعنى پاس و پاسبان و نكهبان و سامان و دارندهكى و بمعنى بزرك و عمده آمده و پادشاه مركب ازين است و تخت و اورنك را نيز كفتهاند چه در اصل اين لغت پات بوده و تا بدال بدل شده چنان كه كذشت و پاد مقرنس بمعنى تخت مقرنس است و كنايه از آسمان و شيخ نظامى بيد را مماله ياد كرده و با سپيد كه ياى آن مجهول است تجنيس مرفو ساخته و كفته شعر
روز آدينه كاين مقرنس بيد * خانه را كرد ز افتاب سپيد
و مقرنس به عربى عمارت و طاق كچبرى كرده دماغهدار يعنى برآمده است زيرا كه قرناس دماغه است و پادزهر يعنى حافظ و نكهبان زهر كه اثر و تجاوز نكند بلكه دفع شود وفاد معرب پاد است
پادار
بر وزن دادار بمعنى دايم و باقى و برقرار و نام روز بيستم از ماههاى ملكى و اسب جلد تندوتيز را نيز كويند و امر بر پاى داشتن هم هست و پاى دار نيز به همين معنى است و كفتهاند شعر
منصوروار كر ببرندت به پاى دار * مردانه پاى دار كه آن پايدار نيست
پاداش و پاداشت و پادش و پاداشن
جزا و مكافات نيكى فخر كركانى كفته شعر
ترا پادش دهد ايزد بمينو
حكيم فرخى كفته شعر
به نيم خدمت بخشد هزار پاداشن * به صد كنه نكرايد به نيم بادافراه
لامعى كركانى كفته
يكانهء كه دو دستش كهء عطا بدهد * هزار فايده با صد هزار پاداشن
و بعضى كفتهاند پاداشت مخفف پاهداشت است مركب از پاد بمعنى ملاحظه از باب پائيدن بداشت بمعنى حفظ پس معنى تركيبى حفظ و ملاحظهء نيكوئى است
پادام
بر وزن آرام حلقهء موى را كويند كه آن دامى است كه از دم اسب سازند و در راه جانوران پرنده كذارند و پرندهء را از ان جنس بر نزديك آن دام بندند تا جانوران ديكر بهواى آن پرنده به نزديكى او آيند و در دام افتند و به عربى آن را ملواح كويند و حباله نيز به همين معنى است مختارى كفته شعر
از بخل چون نياز همى دست موزه ساخت * طبع تو هر دو را بسخاى پادام كرد
حكيم سوزنى كفته شعر
اجل پاى دامى نهاد است صعب * بناكام بايد همى درفتاد
پادشاه
نامى است پارسى باستانى مركب است از پاد و شاه كه بمعنى پاسبان و نكاهبان و پائيدن و داشتن تخت و اورنك باشد چنان كه كذشت و شاه بمعنى اصل و خداوند و داماد و هر چيز كه بسيرت و صورت از امثال خود بزركتر و بهتر باشد پس معنى اين اسم بر اين طريق چهار وجه دارد اول آنكه پاسبان بزرك چه سلاطين پاسبان خلقند دويم بمعنى هميشه داماد و ملك بمنزلهء عروس است و پاد داماد و اين اسم مناسب است سيم چون پادشاه نسبت بساير مردم اصل و خداوند است و پايندكى و دارندكى به حال او انسب است پس به اين نام لايق بود چهارم خداوند تخت و اورنك است و اين معنى از معانى ديكر اولى است و بعضى كفتهاند پاد لغتى است در پاده بمعنى رمه دواب پس معنى تركيبى خداوند رمه و شاه هرچه بزركتر از قرآن بود و بهتر باشد مانند شاهراه و شاهتير و شاهامرود و شاهبيت پس در همه صور پادشاه اشرف و اكبر از امثال و اقران خواهد بود و بمعنى داماد بدايعى بلخى كفته شعر
جوان زن چو بيند جوانى هژير * به نيكى نينديشد از شوى پير
عروس جوان كفت با پير شاه * كه موى سپيد است مار سياه
پادكانه
بر وزن شادمانه بام بلند باشد و دريچه را نيز كويند مؤلف كويد دريچه كه بر بام بلند است مرادف بادكير بايد