تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 819

مساهمون:

ص٨١٩
رفتم و مردم مىگفتند : آمد آمد ، يك مارى آمد و ميان سرها گرديد تا در سوراخ بينى عبيد اللَّه فرو رفت و بيرون آمد و در سوراخ ديگر فرو رفت ، در « كامل الزياره » به سند خود از عبد الرحمن غنوى روايت كرده است در ضمن حديثى كه : به خدا يزيد ملعون زود گرفتار شد و پس از قتل حسين ( ع ) بهره‌اى نبرد و ناگهانى مرد ؛ شب ، مست خوابيد و صبح مردهء او چون قير ، سياه شده بود و با تأسّف دريافت شد و كسى نماند كه در قتل آن حضرت پيروى از او كرد و با آن حضرت جنگيد جز آنكه ديوانه شد يا مبتلا به خوره يا برص شد و در نسل او ارثى شد . ( 1 ) در « اخبار الدول » يوسف قرمانى گويد : يزيد ، سال بيست و پنج يا بيست و شش متولّد گرديد ، تنومند و پرگوشت و پرمو بود ، مادرش ميسون دختر بجدل كلبى بود . . . تا آنكه گفته است : نوفل بن ابى الفرات مىگفت : من نزد عمر بن عبد العزيز بودم ، مردى نام يزيد را با لقب امير المؤمنين برد ، عمر به او گفت : او را امير المؤمنين مىخوانى ؟ ! ! و دستور داد بيست تازيانه به او زدند . ( 2 ) رؤيانى در مسند خود از ابى درداء روايت كرده كه : شنيدم رسول خدا ( ص ) مىفرمود : اوّل كسى كه سنّت مرا تغيير دهد ، مردى است از بنى اميّه به نام يزيد ؛ يزيد در ماه ربيع الأوّل سال شصت و چهار به مرض ذات الجنب در « حوران » مرد و جنازه‌اش را به « دمشق » آوردند و برادرش خالد و گفته‌اند پسرش معاويه بر او نماز خواند و در گورستان « باب الصغير » دفن شد و گورش اكنون زباله‌دانى است ، سى و هفت سال عمر كرد و سه سال و نه ماه خلافت . * * * * *