و سپس صخر بن هلال مزنى با سى تن از مزينه پيش رفتند و جنگيدند تا كشته شدند و شب ، شاميان به لشكرگاه خود برگشتند ، ( 1 ) و رفاعه مردان خود را سان ديد و هر كس اسبش هلاك شده يا زخمى بود به كسان خودش سپرد و شب به بار زد و عقب نشست ، و صبح حصين به دنبال آنها آمد ، كسى را نديد و به دنبال آنها نفرستاد و آنها رفتند تا به « قرقيسيا » رسيدند و زفراز آنها خواست كه آنجا بمانند و سه روز آنها را مهمان كرد و به آنها توشهء راه داد و به كوفه روانه شدند و سعد بن حذيفه با اهل مدائن به « هيت » رسيده بود كه خبر آنها را دريافت و برگشت و مثنى بن مخربهء عبدى را با بصريان در « صندودا » ديدار كرد و به آنها خبر داد و در آنجا ماندند تا رفاعه رسيد ، او را استقبال كردند و با هم گريستند و يك شبانه روز در آنجا به سر بردند و هر دستهاى به شهر خود برگشتند ، ( 2 ) و چون رفاعه به كوفه رسيد مختار در زندان بود و از زندان به او پيغام فرستاد كه :
« اما بعد ، مرحبا به مردانى كه خدا ثواب بزرگى به آنها داد كه برگشتند و كار آنها را پسنديد كه شهيد شدند ، به پروردگار كعبه سوگند هر گامى برداشتيد و به هر تلّى برآمديد ثوابش از دنيا بزرگتر است ، سليمان به عهد خود وفا كرد و خدا روح او را گرفت و با ارواح پيغمبران و صدّيقان و شهداء قرار داد و او سركار پيروزمند شما نبود ، به راستى منم آن امير مأمور و امين مأمون ، كشندهء جبّاران و انتقام كش از دشمنان دين و قصاص جوى خونها ؛ آماده گرديد و ساز و برگ فراهم سازيد و مژده گيريد به كتاب خدا و سنّت پيغمبر او و خونخواهى اهل بيت و دفاع از ضعفاء و جهاد محلّان محرّمات خدا ، و السلام » .
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 775
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٧٧٥