تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 768

مساهمون:

ص٧٦٨
خواروبار و وسائلى به آنها بفروشد ، ( 1 ) مسيب به دروازهء « قرقيسيا » آمد و خود را معرفى كرد و اجازه خواست كه زفر را ديدار كند ، هذيل پسر زفر نزد پدر رفت و گفت : مرد خوش سيمائى به نام مسيب بن نجبه اجازهء ورود بر شما مىخواهد ، گفت : پسرم ، نمىدانى اين مرد كيست ؟ اين يگانه سوار همهء مضر حمراء است و اگر ده تن اشراف آنان شمرده شوند او يكى از آنها است ، مردى است عابد و زاهد و ديندار ، به او اجازهء ورود داد و چون نزد او آمد او را در كنار خود نشانيد و از او پرسش كرد ، مسيب حال خود و مقصود خود را به او گفت : زفر گفت : ما براى آن دربندان كرديم كه نمىدانستيم شما به قصد ما آمده‌ايد يا ديگران ، ما درمانده نيستيم و دوست نداريم با شما بجنگيم ، به ما خبر رسيده كه شما اصلاح طلب و خوش‌رفتاريد ، سپس به پسرش دستور داد بازارى براى آنها بيرون شهر ترتيب داد و هزار درهم با اسبى هم به مسيّب جايزه داد ، مسيّب پول را پس داد و اسب را گرفت ، گفت : شايد اسبم از پا درآيد بدان نيازمند شوم ، زفر نان و علوفه و آرد فراوانى براى آنها فرستاد كه حاجت به خريد پيدا نكردند ، فقط بعضى از آنها تازيانه‌اى يا جامه‌اى خريدند ( 2 ) و فردا فرمان كوچ دادند ، زفر به مشايعت آنها بيرون آمد و به سليمان خبر داد كه پنج سرلشكر كه عبارت از حصين بن نمير و شرحبيل بن ذى الكلاع و ادهم بن محرز و جبلة بن عبد اللَّه خثعمى و عبيد اللَّه بن زياد است از « رقّه » به سوى عراق بيرون آمده‌اند و لشكر فراوانى چون خار و درخت بيابان با خود دارند ، اگر خواهيد در شهر ما بمانيد و همدست مىشويم و چون دشمن آمد ، همه با او نبرد كنيم ، سليمان گفت : همشهريان ما هم همين را خواستند و نپذيرفتيم ، زفر گفت : پس زودتر از آنها خود را به « عين الورده »