تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 704

مساهمون:

ص٧٠٤

در مرثيهء آن پيشواى انس و جان است

حسين بن على كو نور عين مصطفى بودى * سرور سينهء بىكينهء خير النسا بودى چو جدّ و باب و مادر آن جهان دانش و بينش * وجودش باعث ايجاد كل ماسوا بودى فغان و آه ز آن روزى كه آن سلطان كم لشكر * به دشت كربلا غمگين ز جور اشقيا بودى به حنجر خنجرش بنهاد چون شمر از پى كشتن * هنوزش لعل لب مشغول بر ذكر خدا بودى شدش خاك زمين كربلاى پربلا بستر * شهى كز پر جبريل امينش متكا بودى قرين اشك و آه از جور و ظلم لشكر اعدا * به دشت نينوايش اهل بيت بينوا بودى جناب سيد سجاد از خوف بدانديشان تنى زار و رخى زردش بسان كهربا بودى * ببيند تا فتاده با تن عريان به خاك او را نمىدانم كجا بابش على شير خدا بودى * فدا مىكرد جان را در ره تو « اختر طوسى » اگر در روز عاشورا به دشت كربلا بودى

در شهادت آن سبط ثانى رسول و نور چشم بتول است

از پشت زين چو شاه شهيدان نگون شدى * بر قتل او ستيزهء اعدا فزون شدى از بسكه تير و نيزه و خنجر به او زدند * مرغ روانش از قفس تن برون شدى از خون زخم‌هاى تن نازنين او * خاك زمين كرببلا لاله‌گون شدى از بعد قتل آن شه مظلوم پيكرش * چون توتيا ز صدمهء سم هيون شدى از كين شدند قاتل او خولى و سنان تنها همى نه قاتل او شمر دون شدى * جسمش كه بود نور فزاينده‌تر ز ماه ماهى مثال غرق به درياى خون شدى