تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 701

مساهمون:

ص٧٠١
به پيش چشم زينب خواهر او * به بانك كوس و آواز نقاره بريدش سر ز تن شمر ستمگر * كه سختش دل بدى از سنگ خاره در آن حال ابن سعد بىمروت * ستاده بود پيش صف سواره به چشم زشت آن مردود مىكرد * به زيبا جسم آن سرور نظاره به لشكر بعد قتل آن شه دين * به تاراج حريمش كرد اشاره يكى از فرق اختش برد معجر * يكى از گوش دختش گوشواره ز دست و پا زنانش را ربودند * ز روى ظلم و كين خلخال و ياره چو رعد اى « اختر طوسى » فغان كن * به حال آل پيغمبر هماره

در شرح بعد از شهادت آن حضرت است

چون شد به دشت كربلا شاه مدينه * مقتول از تيغ جفاى اهل كينه شد غوطه‌ور اندر ميان لجهء خون * شاهى كه بودى بحر هستى را سفينه درج زمين بهتر نديده است و نه بيند * در خويشتن چون گوهر ذاتش دفينه اسبش دواندند از جفا بر سينهء كو * بد گوهر علم الهى را خزينه قلب عيالش را شكستند آن لعينان * از سنگ بيداد و ستم چون آبگينه در خون طپان ديدش چو زينب خواهر او * گاهى به سر زد دست غم گاهى به سينه نيلى ز ضرب سيلى شمر لعين شد * رخسارهء نيكوتر از ماه سكينه كردند غارت آن گروه بىسر و پا * از دخترانش گوشوار و عنبرينه