بسيارى است و نصارى به اين واسطه مرا بزرگ مىشمارند و از خاك پايم براى تبرّك مىبرند كه از نوادههاى داود است و شما پسر دختر پيغمبر خود را مىكشيد و يك مادر بيش فاصله ندارد ، اين چه ديندارى است با شما ؟
( 1 ) سپس گفت : اى يزيد ، داستان كنيسهء حافر را شنيدى ؟ به او گفت : بگو تا بشنوم ؛ مىگويم : سپس داستان احترامى را كه نصارى از سم خرى كه معتقدند عيسى ( ع ) بر آن سوار شده ، و ما براى اختصار از نقل آن صرف نظر كرديم ، براى يزيد گفت و او را سرزنش كرد و گفت : اين نظر نصارى است دربارهء سم خر عيسى و شما پسر دختر پيغمبر خود را مىكشيد ، خداى تعالى به شما بركت ندهد و ديندارى شما را نپذيرد ؛ يزيد گفت : اين نصرانى را بكشيد تا مرا در كشور خود رسوا نكند ، چون نصرانى چنين فهميد گفت : مىخواهى مرا بكشى ؟
گفت : آرى ، گفت : بدان كه من ديشب پيغمبر شما را در خواب ديدم و به من گفت : اى نصرانى ، تو از اهل بهشتى ، من از كلام او در عجب شدم و اكنون مىگويم : اشهد أن لا إله الّا اللَّه و أشهد أن محمد رسول اللَّه ، سپس برجست و سر حسين ( ع ) را به سينه چسبانيد و او را مىبوسيد تا كشته شد ( ره ) .
[ رمز 112 ] ايمان با اخلاص چون بوتهء پرحرارتى است كه انسان را از همه گونه كدورتها و پليديها پاك مىكند و زرناب وجود او را خالص مىگرداند و نشانهء ايمان پابرجا و درست همان فداكارى و جانبازى است و اين مرد نصرانى بر اثر تابش نور هدايت حسينى در افق تيرهء شام و
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 587
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٥٨٧