تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 583

مساهمون:

ص٥٨٣
و يكى از آنها چهره‌اى بسيار نورانى داشت ، دويد تا خود را به سر حسين ( ع ) رسانيد و دندانهاى او را بوسيد و مىفرمود : اى پسرم ، تو را كشتند ، گمانت تو را نشناختند ، و از نوشيدن آب مانع تو شدند ؛ پسر جان ، من جدّ تو رسول خدايم ، اين پدرت علىّ مرتضى است ، اين برادرت حسن است و اين عمويت جعفر و اين عقيل و اين دو : حمزه و عباس ، و يكان‌يكان اهل بيت خود را شمرد . ( 1 ) هند گويد : من ترسان و هراسان از خواب پريدم و ديدم نورى بر گرد سر حسين ( ع ) پراكنده است و به جستجوى يزيد برخاستم ، ديدم در اتاق تاريكى رفته و رو به ديوار كرده و مىگويد : مرا با حسين چه كار بود ؟ و غم دنيا بر سر او ريخته ؛ من خواب خود را براى او نقل كردم و او سربزير بود . گويد : صبح ، حرم حسين ( ع ) را خواست و گفت : دوست داريد نزد من بمانيد يا به مدينه رويد و جائزهء فراوان بگيريد ؟ گفتند : اول مىخواهيم بر حسين ( ع ) نوحه و زارى كنيم ، گفت : هر كار خواهيد ، بكنيد ؛ براى آنها خانه‌ها خالى شد و همهء زنان بنى هاشم و قريش سياه پوشيدند و هفت روز بر حسين ( ع ) شيون كردند . ( 2 ) شيخ ابن نما گفته : زنهاى حرم تا در دمشق بودند ، بر او زارى و نوحه مىكردند و با دلسوزى و ناله و شيون مىكردند با گريه و ضجّه ، مصيبت اسيران بزرگ بود و دل سوختگى زود مردگان سترگ ، در مسكنى آنها را جا داده بودند كه از گرما و سرما محفوظ نبودند تا پوست تن نازنينانى كه پشت پرده بزرگ شده بودند تركيد و خون جارى گرديد ، شكيبائى رخت بربست و جزع بر جاى آن نشست و اندوه نديم آنها گرديد .