بار دادند و آنها وارد شده و گفتند : به عزّت امير ، اهل بيت ابو تراب را كشتيم و ريشهء آنها را بركنديم و گزارش واقعه را دادند و سرها را برابر او نهادند و در طول مدتى كه اهل بيت به دست آنها اسير بودند و شصت و شش روز ادامه يافته بود ، كسى نتوانسته بود به آنها سلامى بدهد ، در آن روز شيخى از شاميان خود را به على بن الحسين ( ع ) رسانيد و گفت : خدا را حمد كه شما را كشت . . . الخ .
( 1 ) شيخ مفيد گفته : چون به در كاخ يزيد رسيدند ، مخفر بن ثعلبه فرياد برداشت كه : من مخفر بن ثعلبهام كه لئام فجره را نزد يزيد آوردم ، على بن الحسين ( ع ) به او جواب داد كه : زادهء مادر مخفر بدتر و پستتر است ، و بعضى گفتهاند : اين جواب را يزيد به او داد . ( 2 ) شيخ صدوق ( ره ) در « امالى » از حاجب ابن زياد حديثى آورده كه ما قسمت اول آن را در وقايع مجلس ابن زياد نگاشتم ، گفته است :
پيك ، بشارت شهادت حسين ( ع ) را به همهء نواحى فرستاد و دستور داد اسيران و سر حسين ( ع ) را به شام بردند و جمعى از مردمانى كه همراه آنها بودند براى من گفتند كه شبها تا صبح زارى و نوحهء جنّيان براى حسين ( ع ) به گوش ما مىرسيد ، و چون وارد دمشق شديم زنها و اسراء را روز روشن وارد شهر كردند ، جفاكاران اهل شام مىگفتند : ما اسرائى بدين زيبائى نديديم ، شما چه كسانيد ؟
سكينه دختر حسين ( ع ) فرمود : ما اسيران آل محمديم ، آنها را در پلهكان مسجد كه توقّفگاه اسيران بود ، با امام بيمار بازداشتند و آن حضرت جوانى مىنمود ، شيخى از مشايخ شام نزد آنها آمد و گفت : حمد خدا را كه شما را كشت و نابود كرد و آشوب را خاموش كرد ، و هر چه توانست به آنها گفت ، چون سخنش تمام شد ، امام بيمار به او فرمود : قرآن خدا را خواندهاى ؟ گفت :
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 555
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٥٥٥