با خود گفتم : عيدهاى شاميان را مىدانم و امروز عيد نيست ، ( 1 ) و ديدم جمعى با هم گفتگو دارند ، گفتم : شما در شام عيدى داريد كه من نمىدانم ؟ گفتند : گويا از بيابان رسيدى ؟ گفتم : من سهل بن سعدم و از اصحاب محمدم ، گفتند : اى سهل ، عجب است كه آسمان خون نمىبارد و زمين اهلش را فرو نمىبرد ! ! گفتم : چرا ؟ گفتند : وا عجبا ، سر حسين ( ع ) را از عراق به هديه مىبرند و مردم شادى مىكنند ! گفتم : وا عجبا ، سر حسين ( ع ) را مىبرند و مردم خرسندند ؟ ! ! ! گفتم : از چه درى وارد مىشود ؟ به يكى از درها اشاره كردند كه « باب ساعات » نام داشت ؛ گويد : در اين ميانه پرچمها را پى در هم ديدم و اسب سوارى با بيرق بلند بىپيكانى كه بر آن سرى شبيهترين مردم به رسول خدا ( ص ) از نظر رخسار نصب بود آمد و پشت سرش زنها بر شتران بىجهاز سوار بودند و من خود را به مقدّم آنها رسانيدم و گفتم : دختر كيستى ؟ گفت : من سكينه دختر حسينم ، ( 2 ) گفتم :
فرمايشى داريد ؟ من سهل بن سعد از اصحاب جدّت رسول خدايم ، فرمود : به حامل اين سر بگو سر را از جلوى ما پيشتر ببرد تا مردم بدان متوجه شوند و به حرم رسول اللَّه نگاه نكنند ، سهل گويد : من خود را به حامل سر رساندم و گفتم :
مىتوانى چهارصد اشرفى بستانى و حاجت مرا برآورى ؟ گفت : چه حاجت دارى ؟ گفتم : سر را از جلوى زنان حرم پيشتر برى ، پذيرفت و اشرفىها را گرفت ، سر را در حقهاى نهادند و نزد يزيد بردند و من هم با آنها وارد شدم ، يزيد بر تختى نشسته بود و تاجى با آويزههاى در و ياقوت بر سر داشت و جمعى از بزرگان قريش گردش بودند ، حامل سر وارد شد و مىسرود :
بار كن از سيم و زر شترانم * قاتل شاهنشه دو جهانم