تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 554

مساهمون:

ص٥٥٤
قاتل رادى كه باب و مام گرامش * بهتر خلقند در زمين و زمانم
( 1 ) يزيد گفت : اگر مىدانستى بهترين مردم است ، چرا او را كشتى ؟ گفت : به اميد جائزهء تو ، دستور داد گردنش را زدند و سرش را جدا كرد ، سر حسين ( ع ) را پيش خود نهاد و مىگفت : كيف رأيت يا حسين ؟ : چطور ديدى ؟ . انتهى . ( 2 ) مىگويم : صاحب « كامل بهائى » خبر سهل بن سعد را مختصرتر بيان كرده و در ضمن آن گفته : سرها را بالاى نيزه ديدم و جلوى آنها سر عباس بن على ( ع ) بود ، سر امام دنبال همه و جلوى مخدّرات حرم بود ، هيبت عظيمى داشت و نور از آن مىدرخشيد ، ريش مدوّرى كه موهاى سپيد در آن بود و با وسمه خضاب شده ، بود در آن جلب نظر مىكرد ، چشمانى درشت و سياه و ابروانى پيوسته داشت ، پيشانى بلند و بينى كشيده داشت ، لبخندى سوى آسمان مىزد و چشم به افق دوخته بود و باد ، ريش او را به راست و چپ مىبرد و گويا امير المؤمنين ( ع ) بود . ( 3 ) و نيز در « كامل بهائى » است كه اهل بيت را سه روز پشت دروازهء شام بازداشتند و شهر را زيور بستند به وضعى كه چشمى نديده بود و سپس پانصد هزار مردم شام از زن و مرد با دايره و صنج و طنبور ، جامهء نو پوشيده و خود را آراسته به جلوى آنها رفتند و آن روز چهارشنبه شانزدهم ربيع الأول بود و بيرون شهر محشرى شد و مردم ميان هم موج مىزدند ، چون روز برآمد ، سرها را به شهر وارد كردند ، وقت زوال با رنج فراوان از ازدحام مردم به در خانهء يزيد بن معاويه رسيدند ، براى يزيد تختى مرصّع نهاده بودند و خانه‌اش را زيورها بسته و كرسىهاى طلا و نقره گرد تختش گذاشته بودند ، دربانان يزيد حاملان سرها را