تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 530

مساهمون:

ص٥٣٠
چشم ديگرش در جنگ صفين ، و هميشه ملازم مسجد اعظم كوفه بود و تا شب در آن نماز مىخواند برخاست و گفت : ( 1 ) اى پسر مرجانه ، كذّاب بن كذّاب تو هستى و پدرت و آنكه تو را گماشته و پدرش ، اى دشمن خدا ، فرزندان انبياء را مىكشيد و بالاى منابر مؤمنين چنين مىگوئيد ؛ راوى گويد : ابن زياد خشم كرد و گفت : اين سخنگو كيست ؟ گفت : اى دشمن خدا ، منم سخنگو ، ذريّهء طاهره‌اى كه خدا پليدى را از آنها برده كشتى و هنوز خود را مسلمان مىدانى ، وا غوثاه ، اولاد مهاجر و انصار كجايند كه از طاغيهء تو يزيد لعين بن اللّعين بر زبان رسول ربّ العالمين ( ص ) انتقام نمىكشند ؟ راوى گويد : ( 2 ) غضب ابن زياد فزود و رگهاى گردنش باد كرد و گفت : او را نزد من آريد ، پاسبانان از اطراف به سوى او دويدند و بزرگان ازد كه عموزاده‌هايش بودند قيام كردند و او را از دست مأمورين رها كردند و از در مسجد بيرون بردند و به خانه‌اش رساندند ، ابن زياد گفت : برويد اين كور ازد را كه خدا نور از دلش برده چنانچه از ديده‌اش ، نزد من آوريد ، به منزل او رفتند و چون ازد مطّلع شدند با قبائل يمن جمع شدند تا از او دفاع كنند و خبر به ابن زياد رسيد ، او هم قبائل مضر را جمع‌آورى كرد و به سردارى محمد بن اشعث به جنگ آنها فرستاد . ( 3 ) راوى گويد : نبرد سختى كردند و جمعى عرب كشته شدند و اصحاب ابن زياد خود را به در خانهء عبد اللَّه رسانيدند و آن را شكستند و ميان خانه ريختند ، دخترش فرياد زد : از آنچه حذر داشتى بر سرت آمد و لشكر آمدند ، گفت : باكت نباشد ، شمشير مرا بده ، شمشيرش را به او داد و از خود دفاع مىكرد و مىسرود :