گفت : اى پسر زياد ، خونهائى كه از ما ريختى براى تو بس است ، و او را در آغوش كشيد و گفت : به خدا من از او جدا نشوم ، اگر مىكشى ، مرا هم با او بكش ؛ ابن زياد ساعتى به آنها نگريست و گفت : در رحم چه اسرار عجيبى است ؟ به خدا گمان دارم دوست دارد او را با وى بكشم ، او را واگذاريد كه من او را به درد خود گرفتار مىبينم . [ 1 ]
[ رمز 105 ] زينب كبرى معينة الولايه در اين مورد هم براى بار سوم ، حجت خدا زين العابدين بيمار را با فداكارى و شهامت عجيبى از دست ابن زياد كه بهانه براى قتل او مىجست نجات داد .
( 1 ) در « تذكرهء سبط » است كه گفتهاند : رباب دختر امرء القيس زن حسين ( ع ) سر مقدس را برداشت و به دامن گذاشت و بوسيد و گفت :
وا حسيناه ز يادش نبرم هرگز من كه بر او دشمن بىاصل چه سان نيزه كشيد كربلا روى زمينش تن بىسر انداخت كربلا تر نكند دشت تو را ربّ حميد
هامش
[ 1 ] در روايت طبرى از امام پنجم ( ع ) گويد : از خاندان حسين ( ع ) جز پسرى نمانده بود كه با زنها اسير بود ، عبيد اللَّه دستور داد او را بكشند ، زينب خود را به روى او انداخت و گفت : كشته نشود تا مرا بكشيد ، عبيد اللَّه بر او رقّت كرد و او را رها كرد .