بودند كه خدا براى آنها شهادت مقدّر كرده بود و به آرامگاه خود بسيج شدند و خدا ميان تو و آنها جمع كند و تو محاكمه و بازپرسى شوى ، ببين آن روز پيروزى با كيست ؟ اى پسر مرجانه ، مادر بر تو بگريد ؛ راوى گويد : ابن زياد غضب كرد و قصد او را نمود .
( 1 ) در « ارشاد » گويد : ابن زياد غضب كرد و بر او افروخت ، عمرو بن حريث گفت : أيها الامير ، اين زن است و زن به گفتار خود مؤاخذه نشود و بر خطاى خود مذمّت نگردد ، ابن زياد گفت : خدا دل مرا از طاغيهء تو و عصيان خانوادهء تو شفا داد ، زينب رقّت كرد و گريست و فرمود : به جان خودم پير و برنايم را كشتى و خاندانم را برانداختى و شاخههايم را بريدى و ريشهام را كندى اگر دلت از اين خنك شود . ابن زياد گفت : اين زن سجعبافى است و پدرش هم سجعباف و شاعر بود ، فرمود : زن را چه به سجعبافى ، من از سجعتراشى روگردانم ولى از سينهء پرآشوب اين سخن برخاست .
( 2 ) على بن الحسين ( ع ) را نزد او آوردند ، گفت : تو كيستى ؟ فرمود : على بن الحسينم ، گفت : مگر خدا على بن الحسين را نكشت ، زين العابدين فرمود : من برادرى داشتم به نام على كه مردم او را كشتند ، ابن زياد گفت : خدا او را كشت ، زين العابدين فرمود : « اللَّه يتوفّى الأنفس حين موتها » [ 1 ] : وقت مرگ ، خدا هر جانى را قبضه كند ؛ ابن زياد غضب كرد و گفت : بازهم جرأت جواب مرا دارى و در تو توان ردّ بر من مانده است ؟ ! او را ببريد و گردن بزنيد ، زينب به او چسبيد و
هامش
[ 1 ] سورهء زمر ، آيهء 42 .