تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 522

مساهمون:

ص٥٢٢
و يخ زده بودند ، به جنبش انداخت و پس از شورش آتشين آن زن از بكر بن وائل در دشت كربلا ، اكنون زيد بن ارقم مشتعل شده و زبانه مىكشد و شورش ضد اموى را با همين عمل مختصر و نطق كوتاه و پرمعناى خود اعلام مىدارد و جوهر حكومت ستمكاران را در اين دو كلمه خلاصه مىكند : ( خوبان را مىكشند و بدان را بردهء خود مىكنند ) . ( 1 ) در « تذكره » سبط و « صواعق » طبق نقل از « تبر المذاب » نيز وارد است كه زيد قيام كرد و مىگفت : اى مردم ، شما از امروز بندگانيد ، پسر فاطمه را كشتيد و پسر مرجانه را فرمانده كرديد ، به خدا نيكان شما را مىكشد و بدان شما را بندهء خود مىكند ، مرگ بر كسى كه به خوارى و ننگ تن دهد ؛ سپس به ابن زياد گفت : من برايت حديثى بگويم كه از اين سخن بر تو ناگوارتر باشد ، من خودم رسول خدا را ديدم كه حسن ( ع ) را به زانوى راست و حسين ( ع ) را بر زانوى چپ نشانده بود و دست بر سر آنها گذارده بود و گفت : « بار خدايا من اين دو را با مؤمنين شايسته به تو سپردم » اى پسر زياد ، تو با امانت رسول خدا ( ص ) چه كردى ؟ ! ( 2 ) نيز در « تذكره » سبط است كه در « مفردات بخارى » از ابن سيرين نقل كرده كه سر حسين ( ع ) را ميان طشتى جلوى ابن زياد گذارند ، با چوب‌دستى به دندانهاى پيشين او زد و آنها را ستود ، انس بن مالك نزد او بود ، گريست و گفت : از همه به رسول خدا ( ص ) شبيه‌تر بود ، در روى مباركش آثار وسمه يا خضاب سياه بود . و گفته‌اند كه آفتاب رنگش را تغيير داده بود و رنگ ديگرى نبود . هشام بن محمد گويد : چون سر را نزد ابن زياد گذاردند ، كاهن ابن زياد به او