تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 516

مساهمون:

ص٥١٦
جدّم نه پيمبر خدا او است * هادى بشر ز گمرهى او است اى وقعهء طف حزن‌آور * هتّاك ستّار جمع بدتر
( 1 ) گويد : اهل كوفه خرما و نان و گردو به دست كودكانى كه بر محمل اسيران بودند مىدادند ، ام كلثوم فرياد زد : اى اهل كوفه ، صدقه بر ما حرام است ؛ و آنها را از دست و دهان كودكان مىگرفت و به زمين مىانداخت ؛ گويد : اين سخنان را مىگفت و مردم از اين پيش‌آمد ناگوار مىگريستند ، ام كلثوم سر از محمل بيرون كرد و به آنها گفت : خاموش باشيد اى اهل كوفه ، مردان شما ما را كشتند و زنان شما بر ما گريه كنند ، حاكم ميان ما و شما خدا است در روز جزا ، در اين ميان كه با آنها سخن مىگفت شيونى برخاست و سرها را آوردند ، سر حسين ( ع ) جلوى آنها بود و آن سر زهرى و قمرى بود و از همهء مردم به رسول خدا ( ص ) شبيه‌تر بود ، ريشش خضاب شيه مانندى داشت و چهره‌اش چون قرص ماه تابنده بود ، و باد ، آن را بر سر نيزه به راست و چپ مىبرد ، ( 2 ) زينب روى گردانيد و سر برادر را ديد و پيشانى به چوبهء محمل كوفت و ما به چشم خود ديديم كه خون از زير روپوشش بيرون ريخت و با سوز دل به وى اشارت كرد و مىگفت : اى مه نو كه هنوزت نشده وقت كمال ناگهان برده خسوفت ز جفا سول زوال اى عزيز دل من باور من كى مىشد كه قضا و قدر اين روز سيه داده مجال اى برادر به سخن فاطمه‌ات را بنواز كه دلش آب شد و گشت ز غم مالامال