( 1 ) علامهء مجلسى در « بحار » از بعضى كتب معتبره بدون ذكر سند ، از مسلم گچكار روايت كرده گفت : ابن زياد مرا براى تعمير دار الامارهء كوفه خواسته بود ، در اين ميان كه درها را گچ كارى مىكردم ، يك بار از اطراف شهر كوفه شيونها بلند شد ، خدمتكارى كه از ما پذيرائى مىكرد آمد ، گفتم : چه خبر است كه در كوفه جنجال است ؟ گفت : سر يك خارجى را وارد كردند كه بر يزيد شوريده ، گفتم :
اين شورشى كيست ؟ گفت : حسين بن على ، ( 2 ) صبر كردم تا آن خدمتكار رفت و چنان مشت بر روى خود كوفتم كه ترسيدم چشمانم برآيد و دست خود را شستم و از پشت قصر بيرون رفتم و خود را به ميدان كوفه رسانيدم ، من ايستاده بودم و مردم در انتظار اسيران و سران بودند كه نزديك چهل هودج بر چهل شتر رسيد و ميان آنها زنان و حرم و فرزندان فاطمه ( ع ) بودند و امام بيمار ( ع ) بر شتر بىجهازى سوار بود و خون از پاهايش فواره مىزد و با اين حال مىگريست و مىفرمود :
اى امّت بد ، مياد باران * بر زرع شما تباهكاران
شرمى نه ز جدّ ما محمد * كرديد و نه از خداى سرمد
در روز پسين كه با پيمبر * باشيم و لواى عدل بر سر
پاسخ چه دهيد زين جنايت ؟ * در پرسش آن شه عدالت
بر اشتر بىجهاز ما را * رانيد به شهر و دشت و صحرا
گويا كه نه دين ز پرتو ما * داريد و نه ما نژاد زهرا
اولاد اميه ظلم تا چند * تا كى ندهيد گوش بر پند
شاديد و چغانهكوب بر ما * دشنام دهيدمان به هر جا