عمر بن سعد كه آلودهء اين جنايت بزرگ شده ، درك مىكند كه بايد به هر وضعى شده است پرده روى اين خيانت و جنايت كشيد و اهميت آن را از نظر مردم بر دو راهش اين است كه حسين ( ع ) را كوچك معرّفى كرد و او را تا حدّ مجرمى كه خونش هدر است پائين آورد و هيچ مناسبت ندارد كه مباشر قتل او به اين عظمت و بزرگوارى ، او را ياد كند ، اكنون هر كلمه در ستايش حسين ( ع ) تازيانهاى است كه بر روح عمر بن سعد نواخته مىشود و وجدان ننگين ، او را افروخته و سوزان مىنمايد و از اين راه است كه او را ديوانه مىخواند و به جاى جائزه با عصايش مىراند .
( 1 ) مىگويم : عمر بن سعد ، عقبة بن سمعان را كه خدمتكار و مولاى رباب همسر حسين ( ع ) بود گرفت و گفت : تو كيستى ؟ جواب داد : من بندهء مملوكى هستم ، او را آزاد كرد و ما خبرش را با خبر مرقع بن ثمامه پيش از اين نقل كرديم .
راوى گويد : سپس عمر بن سعد در ميان يارانش جار كشيد : چه كسى داوطلب است كه اسب بر بدن حسين بتازد ؟ ده كس داوطلب شدند ، از آن جمله :
اسحاق بن حيوة حضرمى بود كه پيراهن حسين ( ع ) را ربود و پيس شد و احبش بن مرثد حضرمى و آمدند و اسب بر بدن حسين ( ع ) تاختند تا پشت و سينهاش را نرم كردند و به من رسيده كه پس از آن احبش بن مرثد در ميدان جنگى ايستاده بود و تير ناشناسى به او برخورد و مرد .
( 2 ) سيّد ( ره ) گويد : عمر بن سعد در ميان يارانش جار كشيد : چه كسى داوطلب
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 484
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٤٨٤