تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
آيا يگانه‌پرستى هست كه از خدا دربارهء ما بترسد ؟ آيا دادرسى هست كه براى خدا به داد ما برسد ؟ آيا كسى به اميد آنچه نزد خدا است به ما كمك مىدهد ؟ آواز زنان به ناله بلند شد و او جلوى در خيمه آمد و به زينب گفت : كودك صغيرم را بده وداعش كنم ، او را گرفت و سر خم كرد تا ببوسدش ؛ حرملة بن كاهل اسدى تير انداخت و بر گلوى آن طفل رسيد و سر او را بريد ؛ شاعر خوش تعبير كرده : چه خم شد تا ببوسد طفل خود را گلويش تير پيش از وى ببوسيد به زينب فرمود : او را بگير ، كف را از خونش پر كرد و به آسمان پاشيد و گفت : چون خدا ناظر است ، هر مصيبتى بر من آسان است . ( 1 ) شيخ مفيد دربارهء شيرخوار گفته است : حسين ( ع ) جلوى خيمه‌ها نشست و پسرش عبد اللَّه بن حسين را كه طفل بود نزد او آوردند و مردى از بنى اسد او را با تيرى ذبح كرد . ( 2 ) ازدى گفت : عقبة بن بشير اسدى از امام پنجم ( ع ) روايت كرد كه فرمود : اى بنى اسد ، ما در ميان شما خونى داريم ، گفتم : اى ابو جعفر ، مرا در آن چه گناهى است ؟ آن خون ، كدام است ؟ فرمود : كودكى از حسين ( ع ) را نزد او آوردند و در دامنش نهادند ، يكى از شما بنى اسد تيرى زد و او را سر بريد ، حسين ( ع ) خونش را گرفت و چون دو كفش پر شد ، آن را به زمين ريخت ، سپس فرمود : بار خدايا ، اگر نصرت از آسمان را بر ما بستى ، عوض بهترى به ما بده و از اين
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 441 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى