ستمكاران انتقام ما را بكش .
( 1 ) سبط در « تذكره » از هشام بن محمد كلبى روايت كرده كه : چون حسين ( ع ) ديد بر كشتن او اصرار دارند ، قرآنى برگرفت و آن را گشود و بر سر نهاد و فرياد كشيد : حكم ميان من و شما قرآن و جدّم رسول خدا است ، اى مردم ، براى چه خونم را حلال مىدانيد ؟ و دنبالهء سخن را به اينجا [ 1 ] رسانيده كه حسين ( ع ) رو برگردانيد و ديد طفلش از تشنگى گريان است ، او را به دست گرفت ، گفت : اى مردم ، اگر به من رحم نكنيد ، به اين طفل رحم كنيد ؛ مردى تيرى زد و آن طفل را سر بريد ، حسين ( ع ) گريست و فرمود : خدايا ، ميان ما و مردمى كه ما را دعوت كردند تا نصرت كنند و به عوض ، ما را كشتند حكم باش ؛ از فراز آسمان به او آواز رسيد كه او را واگذار كه دايهاى در بهشت دارد . سپس گفته است كه : حصين بن تميم تيرى به دو لب آن حضرت زد و خون از آن روان گرديد و او گريه مىكرد و مىفرمود : خدايا ، از آنچه با من و برادرانم و فرزندانم و خاندانم مىكنند به تو شكايت دارم . . . الخ .
ابن نما گويد : او را برداشت با كشتگان اهل بيت گذاشت .
هامش
[ 1 ] دنبالهء سخنش اين است : من زادهء دختر پيغمبر شما نيستم ؟ گفتار جدّم به شما نرسيده كه من و برادرم دو سيّد جوانان اهل بهشتيم ؟ از جابر و زيد بن ارقم و ابو سعيد خدرى بپرسيد ، جعفر طيّار عمويم نيست ؟ شمر جواب داد : الساعه به هاويه مىروى ، حسين ( ع ) فرمود : اللَّه اكبر ، جدّم رسول خدا ( ص ) به من خبر داد كه ديدم سگى دهان به خون ما خاندان آلايد و گمانم تو باشى ؛ شمر گفت : من به زبان ، خدا را مىپرستم اگر بدانم چه مىگوئى ؟ حسين ( ع ) رو كرد و طفلش . . . تا آخر .