بوده ، گويد : روايتى به قاسم بن اصبغ بن نباته مىرسد نقل كند از كسى كه خودش حسين ( ع ) را ديده بود كه « مسناة » را ( خاكريزى بلند كنار شط ) گرفته بود تا خود را به فرات رساند و عباس جلوى او بود و نامهء عبيد اللَّه به عمر بن سعد رسيد كه آب را بر حسين و اصحابش ببندد و قطرهاى از آن نچشند ، عمر بن سعد عمرو بن حجاج را با پانصد سوار بر شريعهء فرات فرستاد و عبد اللَّه بن حصين ازدى فرياد كشيد : يا حسين اين آب را مىبينى كه چون شكم آسمان موج مىزند ؟ به خدا قطرهاى از آن نچشى تا از تشنگى با يارانت بميرى ؛ ذرعة بن ابان بن دارم گفت :
ميان او و آب حائل شويد ، و تيرى به آن حضرت زد كه به زنخش جا گرفت ، و او فرمود : بار خدايا او را از تشنگى بكش و هرگز او را نيامرز ؛ و يك شربتى آب براى او آوردند و خون مانع بود كه آن را بياشامد ، خون را به سوى آسمان مىپاشيد و مىگفت : چنين است . و از شيخ عبد الصمد ، از ابو الفرج ، از عبد الرحمن بن جوزى روايت شده كه اين مرد ابانى پس از آن از سوزش شكم و سردى پشت خود فرياد مىكشيد ، و حديث را چنانچه طبرى گفته تا آخر رسانيده .
[ رمز 72 ] اين روايت خالى از اضطراب نيست زيرا در صدر و ذيل آن قاسم بن اصبغ بن نباته داستان دارمى را از قول ديگرى نقل كرده كه او حاضر در كربلا بوده است ولى در ضمن از خود قاسم نقل شده كه بر بالين دارمى بوده و وضع بيمارى عطش او را مشاهده كرده و در شمار پرستاران او بوده با اينكه قاسم پسر اصبغ است و اصبغ از اصحاب
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 416
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٤١٦