تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦
انداخته و درپيچيدند و او را زير لگد گرفتند و جا نداد ، ( 1 ) گرد فرو نشست و ديدم حسين بالاى سر قاسم است و او پا به زمين مىكشد و حسين مىگويد : دور باشند مردمى كه تو را كشتند و خصم آنها روز قيامت جدّ تو است ، سپس گفت : به خدا بر عمويت ناگوار است او را بخوانى جوابت ندهد يا جوابت دهد و سودت نبخشد ( ف ) به خدا در اينجا كشندگان او بسيار و ياوران او كم است ، و او را به سينه گرفت و برد و پاهايش روى زمين مىكشيد ( ط ) حسين سينه بر سينه‌اش گذاشت ، با خود گفتم : او را چه خواهد كرد ؟ او را آورد كنار پسرش على بن الحسين گذاشت و ديگر كشتگان خانواده‌اش ، پرسيدم : اين پسر چه كسى بود ؟ گفتند : قاسم بن حسن بن على بن ابى طالب ( ع ) [ 1 ] . [ رمز 69 ] خوى حيوانى چون بر كسى چيره گرديد ، شعور و عاطفهء انسانى از او سلب مىشود و مانند درنده‌اى دست به هر گونه جنايت مىزند ؛ عمر بن سعد ازدى در ميدان كربلا از درندگان كوه و بيابان بدتر شده بود و هيچ يك از خصال عاليهء جسمانى و معنوى اين نور ديدهء حسن در مزاج
هامش
[ 1 ] در « مدينة المعاجز » گفته است كه : قاسم بن حسن از ميدان نزد عمويش حسين ( ع ) برگشت و گفت : عمو جان ، العطش ، با شربتى آب مرا درياب ؛ حسين ( ع ) او را امر به صبر كرد و انگشتر خود را به وى داد تا در دهانش نهاد ، قاسم گفت : چون آن انگشتر را در دهانم نهادم گويا چشمهء آبى بود ، سيراب شدم و به ميدان برگشتم .
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 406 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى