تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥
( 1 ) در « مناقب » اين رجز را از او دانسته :
منم همان قاسم و از نسل على * ما به خدا هستيم اولى به نبى از شمر بن ذى الجوشن و از ابن دعى
( 2 ) در « امالى صدوق » است كه پس از او ، يعنى على بن الحسين ، قاسم بن حسن به ميدان رفت و مىسرود : بىتاب مباش اى نفس هر زنده شود فانى تا كنگره فردوس امروز تو مىرانى سه تن را كشت و او را از بالاى اسب به زمين انداختند ؛ فتال نيشابورى هم همين را گفته ولى ابو الفرج و شيخ مفيد و طبرى ، از ابى مخنف ، از سليمان بن ابى راشد ، از حميد بن مسلم روايت كرده‌اند كه گويد : پسرى چون ماه پاره به ميدان آمد ، شمشيرى در دست داشت و قبا و پيراهنى در بر ، در پايش نعلين بود و بندِ يكى از انها كه فراموش نمىكنم لنگهء چپ بود گسيخته بود ، عمر بن سعد بن نفيل ازدى گفت : به خدا من به او حمله خواهم كرد ، گفتم : سبحان اللَّه براى چه ؟ اين همه لشكر كه دورش را گرفته‌اند او را خواهند كشت ، گفت : به خدا بر او حمله برم ، بر او حمله كرد و روى برنتافت تا با تيغ سر او را شكافت و آن پسر بچه به رو بر زمين افتاد و گفت : واى عمو جان ، به فريادم رس ؛ حسين چون باز شكارى به ميدان جست و چون شير خشمگين حمله كرد و شمشير به عمر فرود آورد و عمر دست جلوى شمشير داد و دستش از مرفق بريد و به پوست آويخت ( د ) و فريادى زد كه همهء لشكر شنيدند و حسين از او دست برداشت و لشكر كوفه يورش بردند تا عمر را نجات دهند ( مح ) چون لشكر حمله بردند او را جلوى سينهء اسبان خود
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 405 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى