عبد اللَّه بن عروهء خثعمى او را با تير كشت ؛ در « مناقب » گفته : دو مرد را كشت و در قولى پانزده سوار را كشت و بشر بن سوط همدانى او را شهيد كرد .
( 1 )
7 - عبد اللَّه الأكبر فرزند عقيل ( ره )
مادرش ام ولد بود و ابو مرهم ازدى و لقيط بن اياس جهنى او را كشتند ؛ ابو الفرج او را از امام پنجم و محمد بن ابى سعيد بن عقيل [ 1 ] بن ابى طالب احول
هامش
[ 1 ] ابى سعيد بن عقيل همان است كه در مجلس معاويه ، عبد اللَّه بن زبير را خجل كرد ؛ ابن ابى الحديد از ابو عثمان نقل كرده كه حسن بن على ( ع ) به معاويه وارد شد و عبد اللَّه بن زبير هم نزد او بود ، معاويه دوست داشت مردان قريش را به هم بجهاند ، از امام حسن ( ع ) پرسيد : زبير سنّش بيشتر بود يا على ( ع ) ؟ حسن ( ع ) گفت : به هم نزديك بودند و على ( ع ) از زبير بزرگتر بود و خدا على ( ع ) را رحمت كند ، ابن زبير هم گفت : خدا زبير را رحمت كند ، ابو سعيد بن عقيل كه حضور داشت گفت : اى عبد اللَّه ، از اينكه كسى به پدر خود رحمت طلبد تو به هيجان مىآئى ؟ ! گفت : من هم به پدرم رحمت فرستادم ، گفت : پدرت همسر و مانند نبود ، او گفت : چرا در آن درجه نباشد ؟ هر دو از قريشند و هر دو ادّعاى خلافت كردند و موفّق نشدند ، گفت : اين خيال را از سر به در كن ، على ( ع ) در ميان قريش و نسبت به رسول مقامى دارد كه تو مىدانى و چون دعوى خلافت كرد از او پيروى كردند و رئيس بود ولى زبير دعوى كارى كرد كه رئيس آن زنى بود و چون جنگ جمل درگرفت عقب كشيد و پيش از آنكه حق از باطل شناخته شود گريخت و مردى از يك عضوش كوچكتر بود او را گردن زد و لباسش را برد و سرش را آورد ، ولى على ( ع ) به عادتى كه در زمان ابن عمّش داشت پيش رفت ، خدا او را رحمت كند ، ابن زبير گفت : اى ابو سعيد ، اگر با ديگرى چنين سخن گفته بودى مىدانستى ؟ ! ! گفت : آنكه به او كنايه زنى از تو رو گردان است . معاويه آنها را از سخن بازداشت و خاموش شدند ، عايشه از گفتگوى آنها خبردار شد و روزى ابو سعيد