تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 390

مساهمون:

ص٣٩٠
( 1 ) على اكبر به ميدان برگشت و مىگفت : پديدار گرديد جوش نبرد عيان گشت دنبال آن قدر مرد به حق خدا رب عرش از شما نكرديم تا جنگ باشد جدا و جنگ را ادامه داد تا كشته را به دويست تن رسانيد ( د ) مردم كوفه از كشتن او خوددارى مىكردند ، چشم مرة بن منقذ عبدى ليثى به او افتاد و گفت : گناه عرب به گردن من باشد ، اگر با چنين كشتارى بر من گذارد و داغش را به دل مادرش نگذارم [ 1 ] در اين ميان كه به مردم حمله مىكرد ، مرة بن منقذ سر راه او را گرفت و نيزه‌اى به او نواخت و او را به خاك انداخت [ 2 ] و لشكر دورش را گرفتند
هامش
[ 1 ] در « روضة الصفا » است كه : دوازده بار بر لشكر حمله برد . ( 2 ) در بعضى مقاتل است كه منقذ ، شمشيرى بر فرق سرش نواخت و او را از كار انداخت و لشكر شمشير بر او زدند و او دست به گردن اسب خود حمايل كرد و اسب او را ميان دشمن برد و با شمشير او را پاره پاره كردند و چون جان به گلويش رسيد فرياد زد : پدر جان ، اين جدّم رسول خدا است كه جامى لبالب به من نوشانيد ، و بشتاب و بشتاب كه جامى هم براى شما در دست دارد و همين ساعت از آن سيراب مىشوى :سوى لشكر كه دشمن شدى تفت * ندانم من كرا برد و كجا رفت همىدانم كه جسم و جان جانان * مقطع گشت چون آيات قرآن چه رفت از دست شاه عشق دلبند * روان شد از پى گم گشته فرزند صف دشمن دريدى از چپ و راست * نواى الحذر از نينوا خاست
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 390 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى