تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 388

مساهمون:

ص٣٨٨
( 1 ) على بن الحسين ( ف ) زيباتر و خوش‌خوتر همهء مردم بود ، از پدرش اجازهء نبرد خواست ، به او اجازه داد و نگاه نوميدى به او كرد و اشكش سرازير شد و گريست ( مح ) روايت شده كه ريش مبارك سوى آسمان بلند كرد و گفت : خدايا گواه اين مردم باش ، جوانى برابر آنها رفت كه شبيه‌ترين مردم است به پيغمبر تو در خلقت و اخلاق و گفتار ، ما هر وقت مشتاق ديدار پيغمبرت مىشديم به روى او نگاه مىكرديم ، بار خدايا بركات زمين را از آنها دريغ دار و جدائى ميان آنها افكن و آنها را پاره پاره كن ، روش آنها را ناستوده كن و واليان را هرگز از آنها راضى مدار زيرا آنها ما را دعوت كردند تا يارى كنند سپس بر ما جهيدند و با ما جنگيدند ؛ سپس به عمر بن سعد فرياد كرد : چه بر تو است ؟ خدا نسلت را قطع كند و كارت را نامبارك كند و كسى را بر تو مسلط كند كه در بسترت سرت را ببرد چنانچه رحم مرا قطع كردى و حرمت رسول خدا را دربارهء من مراعات نكردى ، سپس بانك برداشت و اين آيه را تلاوت كرد : « به راستى كه خدا آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را برگزيد بر جهانيان نژادى كه از يكديگرند و خدا شنوا و دانا است » [ 1 ] على بن الحسين بر لشكر حمله كرد و مىسرود :
منم على بن حسين بن على * ما به خدا هستيم اولى به نبى از شبث و شمر همان پست دنى * تا خم شود تيغ زنم چون زدنى همچو جوانى هاشمى علوى * از پدر امروز كنم دفع بدى خود نسپاريم بر آن ابن دعى
هامش
[ 1 ] سورهء آل عمران ، آيهء 33 .
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 388 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى