تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 389

مساهمون:

ص٣٨٩
( 1 ) بر لشكر چند بار حمله برد و جمع بسيارى كشت ( مح ) به اندازه‌اى از آن لشكر كشت كه به شيون آمدند ، در روايتى با تشنگى يكصد و بيست مرد را كشت ، در « مناقب » گويد : هفتاد مبارز را كشت و نزد پدر برگشت و زخم بسيارى بر تن داشت ( مح ف ) عرض كرد : اى پدر ، تشنگى مرا كشت و سنگينى آهن توانم برد ، دسترسى به شربت آبى هست كه توانى گيرم و بر دشمن بتازم ؟ ( ف ) حسين گريست و فرمود : وا غوثاه ، پسر جان ، اندكى بجنگ و به همين زودى جدّت محمد را ديدار كنى و از جام لبالب او بنوشى و هرگز تشنه نشوى . ( مح ) گفته‌اند كه : به او فرمود : اى پسر جانم ، زبانت را بيرون آور ، زبانش را گرفت و مكيد و انگشتر خود به دهانش نهاد و فرمود : به ميدان برگرد كه اميدوارم به شب نرسى تا جدّت از جام لبالب خود شربتى به تو بنوشاند كه بعد از آن هرگز تشنه نشوى . [ رمز 64 ] بعضى گفته‌اند : حسين ( ع ) زبان على را در كام گرفت تا به او بنمايد كه كام وى از كام او خشك‌تر است و با اين همدردى او را تسكين دهد ، ولى ممكن است منظور حسين ( ع ) اين بوده است كه در اين دم آخر او را به حقائقى آگاه كند كه درجات معنوى او ارتقاء يابد ، چنانچه در حديث آمده است : پيغمبر اكرم ( ص ) در آخرين دم زندگانى ، على ( ع ) را در زير بستر خود خواست و زبان در كام او نهاد و به او حقائقى آموخت كه هزار هزار باب علم بود .