ز هيبت كشانند دهرى به دهشت زمين لرزد و عز آنها فراهم شگفتا ز قومى چنان جانستانوش به تقوى و عفت همه جفت و همدام كه خول اجل جان آنها ربايد برد باد خرگاه و آثارشان هم بميرند در زير شمشير و نيزه كريمانه در تيره جنگى پر از غم همه رهبرانى كه داعى حق را نمودند لبيك و خفتند با هم نبودم گمان كش قضا را قضا زد و يا كوه مرگى ز مرگى است در هم فداى سرانى فرازنده دائم ز بار ستم در زمانه بلا ذم سر از ظلم پيچيده و پاره پاره شده از سنان بىپرستار و مرهم به واماندگان شعر گو كه ديگر گذشت آنكه پرمهر مىبود محرم چه جانى است كو بر نيايد ز حسرت چه قلبى كه از غم نپاشيده از هم
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 386
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٣٨٦