تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 369

مساهمون:

ص٣٦٩
چون حسين ( ع ) او را ديد فرمود : پدر اين جوان كشته شده و شايد مادرش راضى نباشد كه به ميدان رود ، آن جوان گفت : مادرم مرا امر كرده است ، به ميدان رفت و مىسرود : اميرم حسين است و نيكو امير سرور دل آن بشير نذير علىاش پدر مادرش فاطمه كسى را ندانيد با وى نظير چه خورشيد رخشان بود روى او بود چهره‌اش همچون بدر منير جنگيد تا كشته شد و سرش جدا شد و به لشكرگاه حسين ( ع ) پرتاب شد ، مادرش سرش را برداشت و گفت : آفرين پسر جانم ، اى سرور دلم اى نور چشمم ، سپس سر او را به مردى پرتاب كرد و او را كشت و تيرك چادر را برداشت و بر آنها حمله كرد و مىگفت : من براى سيد خود يك عجوز ناتوانم كهنه و پوسيده و افتاده از پا نيمه جانم بر شما ضربت زنم مردانه من تا مىتوانم از براى زادگان فاطمه روح روانم دو مرد را زد و كشت و حسين ( ع ) او را برگردانيد و در حقّش دعا كرد ؛ ( 1 ) مىگويم : احتمال دارد كه اين جوان پسر مسلم بن عوسجه اسدى باشد چون كه در « روضة الاحباب » و « روضة الشهداء » براى پسر مسلم بن عوسجه قريب اين
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 369 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى