تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
زنمت تا كه آيدت وارث تنم امروز در زمين ماكث سپس پسرش عمرو بن جناده به ميدان رفت و مىسرود : گلوگير كن زادهء هند و بسير چه كورى به گردان سرباز انصار به خيل مهاجر كه سر نيزه خونين به پيكار دارند از جور كفار به عهد محمد پيمبر چنان بد كنون هست رنگين از خون فجار كنون گشته رنگين ز خون اراذل كه هشتند قرآن ز تأييد اشرار به خونخواهى بدر و بدخواهى دين كه از ضرب تيغ و سنان گشته افكار خداى است رب من و من هميشه زنم فاسقان را به شمشير تبار به ازدى است اين حق واجب معين بهر روز كورا به پيش است پيكار پس جنگيد تا به شهادت رسيد . ( 1 ) سپس جوانى كه پدرش در معركه كشته شده بود ، به ميدان رفت ، مادرش به او گفت : پسر جان ، برو و در خدمت زادهء رسول خدا ( ص ) نبرد كن ، بيرون شد و