حمله و هم صولت من در حربم * خون رفيقان و خودم شد كسبم
دفع كنم كرب ز پيش كربم * اهل نبردم نه اسير لعبم
( 1 ) سپس حمله كرد و پىدرپى جمعى از لشكر كوفه را كشت و نزد مادر و همسر برگشت و برابر آنها ايستاد و گفت : مادر راضى شدى ؟ گفت : من از تو راضى نشوم تا پيش حسين ( ع ) كشته شوى ، زنش گفت : به خدا مرا داغدار خود مكن ، مادرش گفت : پسر جانم ، از او مپذير ، برگرد و براى زادهء رسول خدا ( ص ) نبرد كن تا در قيامت پيش خدا شفيع تو باشد ؛ برگشت و مىسرود :
زعيم تو ميباشم اى ام وهب * گهيشان زنم نيزه گاهى به ضرب
چه ضرب جوانى كه مؤمن به رب * چشمانم بر اين قوم تلخى حرب
توانائيم دست و شمشير چرب * نه سستم چه پيش آيدم كار چپ
الهى بود از عليمم نسب
( 2 ) پى در هم جنگيد تا نوزده سوار و دوازده پياده از آنها كشت و هر دو دستش را بريدند ، مادرش تيرك چادر را برداشت و به سوى او دويد و مىگفت : پدر و مادرم قربانت ، به خاطر حرم رسول خدا ( ص ) نبرد كن ، وهب پيش او آمد تا او را به خيمهء زنها برگرداند ، او دامنش را گرفت ، گفت : هرگز برنگردم تا با تو بميرم ؛