تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
خفه كند زهر روان دشمنش * چوبه‌اش انباشته گردد بر او
چون تيرش تمام شد و تير كشش تهى گرديد ، دست به شمشير برد و مىسرود :
منم آن گرد يمانى بجلى * دين من دين حسين است و على اگر امروز شوم كشته زهى * بخت يار است و رسم بر املى
( 1 ) طبرى گويد : دوازده تن از ياران عمر بن سعد را كشت جز آنها كه زخمى كرد تا هر دو بازويش را شكستند و اسيرش كردند ، شمر او را گرفت و يارانى داشت كه او را راندند تا نزد عمر بن سعد كشاندند ، عمر بن سعد به او گفت : واى بر تو چه تو را واداشت كه با خود چنين كردى ؟ گفت : پروردگارم داند كه چه خواستم ؛ گفته : خون بر ريشش روان بود و مىگفت : به خدا دوازده تن از شما كشتم جز آنها كه زخمى كردم ، خود را بر اين تلاش سرزنش نكنم ، اگر بازويم بجا بود و مچى داشتم اسيرم نمىكرديد ، شمر گفت : اصلحك اللَّه او را بكش ، گفت : تو او را آوردى اگر خواهى خودت او را بكش ؛ شمر شمشير كشيد و نافع گفت : اگر تو مسلمان بودى بر تو گران بود كه خدا را ملاقات كنى و خون ما در گردنت باشد ، حمد خدا را كه كشتن ما را به دست بدترين خلقش نهاده ، او را كشت ؛ گفت : سپس شمر شروع به حمله كرد و مىسرود :
گذاريد شمر اندر اين كارزار * زند تيغ كين و نيارد فرار كه چون صبر تلخ است و چون زهر مار
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 349 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى